در عرصه اندیشه من با که توان گفت
در عرصه اندیشه من با که توان گفت
سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردی است
غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد جز درد
که دانست که این مرد چه مردی است
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردی است
چون جام شفق موج زند خون به دل من
با این همه دور از تو مرا چهره زردی است
مهرداد_اوستا
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 9:52 توسط dev
|