آخرین همسفر

من و تنهائيم کنار هم
با تمامی خستگی هامان
به غروب عبوس می نگريم.
با سرود بزرگ باور خويش:
بوده ها را به بادها دادم
مانده ها را به يادها دادم
ياد ها را به باد ها دادم.
با گريز حباب باور خويش
در غروب عبوس می خوانم:
ای خدايان برفی خِودخواه
شرمگينستم از ستايش خويش
رفته ام تا هر آن کجا بتوان
گامهايم نمی رود زين پيش.
در عروج صداقت افلاک
جمله آغاز ، ناتمامی ها.
اينک افتاده ام به درهء خاک

 

با تمام نارسائی ها.
در يقين مطلق هيچ
باز تنهائی و من ... آنسوتر
چشم دوزم به چشم همسفرم
- آنکه با من منست و بی من هيچ -
بينمش مهر مهربانی ها
يابمش باغ همزبانی ها
گويمش - زانک نيک می دانم
اينکه پايان ، نارسائی هاست: -
راستی هرچه ئی ، دروغ نئی ؟

#فریدون ایل بیگی

وسوسه هاي گريز

از وسوسه های گريز می ترسم
از بازگشت ، ادامه ، توقف .
ای چشم داشت ها
ای ناگزيری ماندن
ای ميوهء نياز
ای عشق ، ای ملاطفت ، ای مهر
ای چشم های دوخته بر در ،
از وسوسه های گريز می ترسم
ای عاطفه های لطيف و مزاحم .
می ترسم .
می ترسم !
می ترسم !
از وسوسه های گريز می ترسم
ای عاطفه های عزيز ، ای جلاد !

#فريدون ايل بيگي

ديوار عشق

ديوار عشق

ديوارها اگرچه بلند
تنهائی مرا
اما چه ايمنی است :
از نور ، از هوا
از دام دام نبض
از تيک تاک قلب
و ز ناله های گنگ تنفس ؟
ديوارهای معکوس ، ای امتداد بی نهايت دور، ای گور
( ای در ميان ديوارها : مشخص ، فرد )
درياب مرا ، درياب !
من در ميان ديوارهای معکوس
خاموش می شوم .
در اشک يادها
فراموش می شوم

دريا ترانهء خود را تکرار می کند .
آرامش و سکوت شب ، افسوس روز را
بيدار می کند .

#فريدون ايل بيگي

لبخند

لبخند می شود تمامی اندوه
آرام می شکوفد بر لب
تا با غرور پر از هيچ
شعر شکست را نسرايد .
لبخند ، ای دروغ
نا خوانده ميهمان
ای مرده ريگ دهسالهء فريب
ای از تمامی کابوس های من
تنها تر و عبوس تر و خوفناک تر
ديريست ما دو تن
بيگانه با هميم
ديگر نه خوابگاهء لبم جايگاه تست .
لب ياد من
آئينه ، ای زلال
ای واژه ، وزن و قافيهء شعرهای من

ديريست ، دير ، دير
کز چشمه های صداقت من دور مانده ای .

#فريدون ايل بيگي

خسته

شکوه می کردم
با تمامی نفرتم – مهرم
از تو ، از ياد بود کهنهء تو
ای قفس ، ای حدود ، ای گرداب .

با از دريا سخن گويم
از کشاکش های ساحل – آب
از سرود خستهء امواج
از سکون – مرداب .

#فريدون ايل بيگي

عصيان

 

ای دروغ ، ای قوانين گنگ طبيعت
می توانستم ايکاش
با تو جنگيد .
هرگز مرا با شما آشتی نيست
ای همهء اعتقادهای ملعون
ای با طبيعت من دشمن
کفر و گناه و جنايت موهوم .
من عاصيم
عصيان من سکوت و گريز است .
قلب من ، اين در سکوت خويش به زنجير
خيره به ديوارهای بلند
منتظر هيچ و هيچگاه و هرگز .

#فريدون ايل بيگي

گودال

 

گودال عظيمی در اتاق منست
با عمق بيست و پنجسال .
از پنجرهء عبوس اين اتاق
که چونان ديواری ضخيم و بی روزن است
در تاريکی عميق
بيهوده بارها
به بيرون چشم می دوختم
و با فريادی که از وحشت می گريست ، می خواندم :
ديوارها ! ای در ديوار ! ای پنجرهء ديوار !
آيا تيرگی اين شب کور – که تاريک ترين شبهاست –
اين گودال را که عميق تر و تيره تر از همهء گودالهاست
پر تواند کرد ؟
اما ، ديرگاهيست بی نياز از :
آب همهء درياها
سنگ همهء کوهها

روشنائی همهء ستارگان

و تيرگی تيره ترين شبها
با مرثيهء انزوای خويش
در کنار اين گودال نشسته ام

و باعماق تا بی نهايت آن خيره مانده  ام

فريدون ايل بيگي

باتو تنها..

با تو تنها

به پاکی برف
به عظمت کوه
به لطافت اندوه
به جلال ابر
به سرود باد
به شکوهء ياد
می توانم سالهای سال
با تو ای تنهائی ، ای محبوب من
ای رفيق روزگار خوب من
با تو سرشار از نشاط
با تو لبريز از اميد
با تو تنها ، با تو بی اندوه زيست .

#فریدون ایل بیگی

ای زنده جاوید

در برگ ريز شوم خزان
به ترانهء سبز بهار می انديشم.
در سوگ سرد باد
به سرود شاد شاليزار می انديشم.
در انجماد سکوت
انعقاد نطفهء خروش را می نگرم.
در زير خاکستر ياس
آتش سوزانندهء اميد را می نگرم.
در زمزمهء شوم قاری پير
سنفونی شاد مولود را می شنوم.
گرچه ذره ذره مرده ام
و با پای خوبش لحظه بلحظه بسوی مرگ شتافته ام
اما هرگز خبر دروغين مرگ ترا باور نکرده ام
زبرا به زنده بودن تو
زيرا به زنده ماندن تو
اعتقاد داشته ام.

 

برای تو شعر گفته ام.
به اميد تو زيسته ام
به تو می انديشم
ترا می نگرم
صدايت را می شنوم
ای زندهء جاويد!

#فریدون ایل بیگی

گریز عبث

گسترش بی نهايت بشکوه
گستره ای از صراحت انبوه
نيمی سرسبز
نيمی مجروح.
سبزترين سبزه و علف و نور
تا افق دور.
کوپهء خالی.
بيت مکرر:
زمزمهء سرد و يکنواخت هر چرخ
ترجيع بند عبث ، قصيدهء پوچی
مرثيهء ابتذال ، مثنوی دم.
خطا گفتم ، اينک « کوپهء خالی »
روبروی من نشسته همسفرم : غم.

 

#فریدون ایل بیگی

اعتقاد

اشعار فریدون ایل بیگی

 

ای که در غروب خود طلوع ديگری
من ستايش ترا به باد داده ام.
ای که چون شبح ، چو روح و سايه بامنی
من گريختم زتو که باگريز دشمنی.
من هزار قايق نجات را بدست خود
گر بموجها سپرده غرق کرده ام
( هرچه رفت ، رفت ؛ چه کرد می توان ؟ ) ليک
چشم من زروشنان ساحلی دمی جدا نماند
من بقدرت عظيم بازوان خويشاعتماد داشتم.
تخته پاره های نجات هيچ بود
من شناگرم : به خويش اعتقاد داشتم.

# فریدون ایل بیگی

مرثیه ای برای هیچ(به فیروز سیف الله زاده)

از راهی بس دراز بهم رسيده ايم ،
........................................
واکنون درمقابل من ايستاده است.
به چشمهای زبان بريدهء من که در آن:
نه خشم هست ، نه مهر ؛
نه کينه هست ، نه قهر ؛
می نگرد.
اگرچه سالها همسفر بوده ايم
ودرآغاز از يک نقطه حرکت کرده بوديم
ازکوره راهها ، دشتها ، کوهها ، و رودخانه ها گذشته بوديم و به شاهراه نزديک می شديم
هردو بيک اندازه عطش سوزندگی آفتاب داغ دشتها و بيابانها را احساس کرده بوديم
هردو بيک اندازه راههای ناهموار را کوبيده بوديم
آری ، هردو باهم براه افتاديم
هردو باهم سفر کرديم
هردو باهم عطش سوزندگی آفتاب داغ را تحمل کرديم
هردو باهم کوره راهها ، دشتها را درنورديديم
ولی آنگاه ... که بشاهراه نزديک می شديم

توفانی آنچنان بپاخاست که نه تنها شاهراه را گم کرديم
بلکه کوره راه در آغاز سفر به سهولت بازیيفته رانيز ديگر نيافتيم.
............................
و تا چشم گشودم اورا يافتم
که همچون من،شمشيری ازعقب به کتفش فررفته، درکنار من زخمی وخون آلودفروافتاده
است؛
ودرحالی که خونش برزمين دلمه بسته بود.
تازه فهميديم که خود نخواستيم براين جاده کشانده شويم
چاره ای جز اين نبود.
همهء راهنمايان جاده ها وراه بلدان شاهراهها را درميان خود يافتيم ،
وديگر يقين کرديم که بدنبال سراب راه نيافتاده بوديم تادرکويری بی آب و خشک افتاده
باشيم.
گروهی براه افتادند
بدون آنکه بگويند بکجا ميرويم
و حتی...
قبل از آنکه بپرسيم:
به کجا ميرويد ای راه بلدان گم کرده راه!
وآنچنان گريختندکه گوئی آن لحظه ای که براه افتادند نطفهء گريز نيز دردرونشان بسته شده
بود
عده ای ديگر که خونشان برخاکی که عزيز می داشتند دلمه بسته بود، برجای ماندند
طلب استغفارمی « خداوند بزرگ » وعده ای نيز دستهايشان را بسوی آسمان بلندکرده واز
کردند؛
تا گناه بزرگشان را که در آغاز ثوابی بزرگ بود ، ببخشايد.
او ،که اکنون در مقابل من ايستاده است
ودر چشمان من می نگرد تاگذشتهءمان را بيادم بياورد ،
درآن لحظه
- که دستهايش را بسوی آسمان بلندکرده بود -
نيز ، به من نگريسته بود ،
ولی شمشيرش را از نيام بيرون کشيده بود
- شمشيری که از عقب به کتفش فرو رفته بود-
و بر بالای سرم که همسفرش بودم
برافراشته کرد.
در چشمهايش موج خشم می دويد.
من هم در آن لحظه به چشمش نگريسته بودم
نه به خاطر آنکه بيادش بيآورم که همسفرش بوده ام
بلکه ؛ به خاطر آنکه باتحقيری تيزتر از شمشيرش به او بگويم:
با آنکه همه چيز را از دست داده ام »
. « تو نيز چيزی باز نخواهی يافت
سالها ازآن روز می گذشت.
ديروز ،
همينکه درمقابل من ايستاد
درآغاز گمان بردم که جائی اورا ديده ام
نگاهش هرلحظه آشناتر می نمود ؛
و ،
سرآخر اورا بازشناختم.
درچشمشنگريستم
نه به خاطر آنکه اکنون در آن موج خشم نمی دويد

نه به خاطر آنکه گذشته مان را بيادش بيآورم
ونه به خاطر آنکه دستهای چشمش تهی و خالی بود
تنها
به خاطر آنکه بگويم:
گرچه من همه چيز را پاک باخته ام »
! « ديدی که تو نيز چيزی نيافته ای

#فریدون ایل بیگی

کتاب آخرین همسفر

نفرت

هرشب که می افتم درون بستر خويش
خواهم نبينم آفتاب کينه جو را
هرکس بدل می پروراند آرزوئی
من ، می کشانم لاشه های آرزو را.
هرکس که می خيزد سحر از بستر خويش
شوقی ، اميدی ، يا خيالی در سر اوست
يا با سرابی می فريبد خويشتن را
يا خون سرخ زتدگی در پيکر اوست.
من با کدامين کوشش و نيرنگ و پندار
از خواب خيزم بگذرانم زندگی را ؟
گيرم فريب تازه ای در خون من رست
آخر چه سازم اين غم درماندگی را
اندوه من تنها زمرگ آرزو نيست:
بال و پر مرغ فريب من شکسته
آوخ کبوترهای برزخ آفرينم
بگريختند از بام يک يک ، دسته دسته

 

 

خون من اکنون تيره چون قير مذاب است
شوق و اميد و آرزو ... ديری ست ديری ست
کوچيده اند از نيمه ويران خانهءِ دل
دانم که اين رفتنشان را آمدن نيست.
از آنچه با من بوده اکنون مانده برجا
شعر و کتاب و نفرت و غمهای انبوه
روزی کتاب ار غمگسار هستيم بود
امروز در خونم چکاند زهر اندوه.
سنگ صبورم بوده ار روزی سرودم
امروز افسوس
ترکيده و پاشيده از هم ،
يا طاقتش کمتر زسنگ ديگری بود
يا آنکه سنگين بوده بار کوه ماتم.
اکنون منم بيزار از هرکس زهرچيز
بيزارم از آن کس زراه رفته برگشت
يا آنکه از پس کوچه های تيره بگريخت
ندروده باغی را ، گياه ديگری کشت.
بيزارم از آن کس چو شادی را گران يافت
بال پرستوی قشنگش راشکسته
طاووس خودرا بال بگشوده است و هر روز
چون غنچه ای بربستر يک شاخه رسته.

بيزارم از آن کس که بر مرداب دل بست
بی اعتنا برآب پاک چشمه مانده
دست نيازوچشم او برآسمان ست
هرسو که بادش می برد ، زآن سوست رانده.
بيزارم از مرغی که ترک آشيان گفت.
بيزارم از بومی که بر ويرانه دل بست.
بيزارم از بلبل که پيمان بست با باغ
تا باغ خالی ديد هر پيوند بگسست.
بيزارم از طاووس رنگين.
از کبک سر در برف برده.
از بلبل پيمان شکسته.
رعدی که غريده ست يکدم ، زودمرده.
بيزارم از اميد ، از ياس
از آرزو ، ازعشق ، از شرم
ازآنکه می لولد ميان خاروخاشاک
وزآنکه می خوابد درون بستر نرم.
ازبوتهء خشم
از ابر نفرين
از چشمهء مهر
از کوه تحسين.
بيزارم از هرکس ، زهرچيز

ازهرکه اميدی به دل می پروراند
وزهرکه نوميداست و معلون است و مطرود
غمگين نشيند تاکه مرگش وارهاند.
بيزارم از هرکس که پاکش می شماريد
وزهرکه درچشم شما خوارست و ناپاک.
از زندگی واز زمين ، ازمرگ وانسان
از آسمان واز خدا ، پژواک ! پژواک!

#فریدون ایل بیگی

کتاب آخرین همسفر

ناشناخته

ای ناشناسان !
بيهوده می گوئيد:
-با تو آشنائيم.
من با شما ؟
-فرسنگها از هم جدائيم
با اينهمه درهای باز آشنائی.
ای ناشناسان!
هر نوشخند مهرتان نيشی به جانم می فشاند
هر کلمهء گفتارتان زهری به خونم می چکاند
باور کنيد
باور کنيد:
از من جدائيد.
ای ناشناسان !
من رنجهای ناشناسی می شناسم
- کان باشما بيگانه باشد جاودانه -
من آسمان را با نگاه ديگری کردم نظاره.
ای ناشناسان !

 

من با همهِ تان آشنايم
هرگز بغير از آن نئيد
که می نمائيد .
پيوسته غير از آن منم
که می نمايم.
ای نا شناسان !
بيهوده می گوئيد ، هرگز باورم نيست
هرگز شما بامن نخواهيد آشنا شد.
- يا شور و شوق آشنائی در سرم نيست.
ای ناشناسان !
من باشما ؟...
- فرسنگها از هم جدائيم
با اينهمه درهای باز آشنائی .

#فریدون ایل بیگی

کتاب آخرین همسفر

خاطره ها

 

 

چه شبها ، چه شبها
ميان بستر آرام ساحل
دل من
دل ديوانهء من
بسان کشتی دريانوردی
ز دريائی عظيم و جاودانه ...
گذر کرد ؛
بياد موجهائی
- که هنگام توفان -
به فرق و پيکر و پروانه اش خورد ؛
زچشمان خمارم اشک افشاند 

#فریدون ایل بیگی

کتاب آخرین هسفر