اشعار احمد شاملو

سنگ مي كشم بر دوش،

سنگ الفاظ

سنگ قوافي را.

و از عرقريزان غروب، كه شب را

در گود تاريكش

مي كند بيدار،

و قيراندود مي شود رنگ

در نابينائي تابوت،

و بي نفس مي ماند آهنگ

از هراس انفجار سكوت،

 

من كار مي كنم

كار مي كنم

كار