شعری از سعدی

آن کیست، که دل نهاد و فارغ بنشست   
پنداشت که مهلتی و تأخیری هست
  
گو میخ مزن ،که خیمه می‌باید کَند   
گو رَخت منه ،که بار می‌باید بست 

💞 #سعدی💞

اوحدی مراغه ای

زان دوست که غمگینم، غم خوار کُنَش، یارب
دشمن که نمی‌خواهد، هم‌خوار کنش، یارب

اندر دل سخت او، کین پُر شد و مِهر اندک
آن مهر که اندک شد، بسیار کنش، یارب

سر گشته و غم‌خوارم، آن کین غم ازو دارم
همچون من سرگشته، بی‌یار کنش، یارب

آن کو نکند باور ،بیماری و درد من
یک چند به درد او، بیمار کنش، یارب

هر دم به دل سختم، تاراج کند رَختم
در خواب شد این بختم، بیدار کنش، یارب

دل برد و ز درد دل می‌گریم و می‌گویم:
کان کس که بِبَرد این دل،دلدار کنش، یارب...

💞 #اوحدی💞

دیدار تو

دلتنگم و دیدار تو، درمان من است
بی رنگ رُخَت ،زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و، بر هیچ تنی 
آنچ از غم هجران تو ،بر جان من است

 #مولانا

گنجشک

‍ 💎می‌ گفت آدم‌ها گنجشک‌های حیاط پشتی‌ خانه تان نیستند که برایشان دانه بپاشی، به هر روز آمدنت عادتشان بدهی‌، گاه و بیگاه روی پله‌ها بنشینی برایشان درد دل کنی‌ یا چشم‌هایت را ببندی و در خلسه ی مالیخولیایی خودت به جیک جیکشان گوش کنی‌ .

و بعد یکروز حوصله‌ ‌ات سر برود ، خسته از شلوغی، خسته از بودنشان ، راهت را بکشی بروی .
آدم‌ها حتی مثل گنجشک‌ها نیاز به کیش کیش ندارند
می‌‌روند اما با دلی‌ شکسته ..

#نیکی_فیروزکوهی

دل

با دلِ چون کبوترم، اُنس گرفته چشم تو
رام به خود نموده‌ام، بازِ رمیده ی تو را

من که به گوش خویشتن،از تو شنیده‌ام سخن
چون شنوم ز دیگران ،حرف شنیده ی تو را

تیر و کمان عشق را هر که ندیده، گو ببین
پشت خمیده ی مرا،قد کشیده ی تو را

ای که به عشق اوزدی،خنده به چاک سینه‌ام
شُکرِ خدا که دوختم ،جیب دریده ی تو را

دست مکش به موی او مات مشو به روی او
تا نکِشَد به خون دل، دامن دیده ی تو را...

💞 #فروغی_بسطامی💞

موج

موج را هر چند آماده است، بال و پر ز آب
بی نسیم خوش عنان، بیرون نیارد سر ز آب

زنگ غفلت از دل من ،باده نتوانست برد
کِی کبودی می رود از روی نیلوفر ،ز آب

از عزیزی می کند از تاج شاهان، پایتخت
هر که شد با قطره ای خرسندچون گوهر،ز آب

دست چون بردارم از دامان این صحرا،که هست
جلوه ی موج سراب او ،گواراتر ز آب

از صراط المستقیم شرع ،پا بیرون منه
تا توان از پل گذشتن، نگذرد رهبر ز آب

هر سبکروحی که بر جسم گران، دامن فشاند
گر ز دریا بگذرد، پایش نگردد تر ز آب

از شراب تلخ، ساکن شد دل پر غم مرا
گر چه گردد کشتی پر بار، بی لنگر ز آب...

💞 #صائب_تبریزی💞

نغمه ی جانسوز

باز کن نغمه ی جانسوزی از آن ساز، امشب
تا کنی عُقده ی اشک از دل من ،باز امشب

ساز در دست تو ،سوز دل من می گوید
من هم از دست تو دارم گِلِه، چون ساز امشب

مرغ دل ،در قفس سینه ی من می نالد
بلبلِ سازِ تورا ،دیده هم آواز امشب

زیر هر پرده ی ساز تو، هزاران راز است
بیم آنست ،که از پرده فِتَد راز امشب

گِردِ شمع رُخَت ای شوخِ منِ سوخته جان
پَر چو پروانه کنم باز ،به پرواز امشب

کرد شوق چمن وصل تو، ای مایه ی ناز
بلبل طبع مرا ،قافیه پرداز امشب...