دلم برایت تنگ شده است

ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ …
ﺗﻨﮓ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ …
ﻧﻪ ﻣﺜﻞ ﺗﻨﮕﯽ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ …
ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻣﻦ …
ﺷﺒﯿﻪ ﺣﺎﻝ ﻧﻬﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖ …
ﮐﻪ ﺑﺠﺎﯼ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ …
ﺍﻭ ﺭﺍ …
ﺩﺭ ﺗﻨﮓ ﻣﺎﻫﯽ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪ …
ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ …
ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ …
ﺭﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ …
ﺩﻡ ﻭ ﺑﺎﺯﺩﻡ ﻧﻔﺴﻬﺎﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ …
ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ....

 تو می توانستی به چشمانم نگاه کنی

 تو می توانستی
به چشمانم نگاه کنی
و گلویم را با چاقوی تیز ببُری
و من می توانستم
در آخرین نفس
از تو به خاطر خونی شدن دست هایت معذرت بخواهم
.
و چه سخت است ...

 

الیاس علوی

ما میمیریم تا عکاس تایمز جایزه بگیرد

ما می‌میریم

تا شاعران بیمار شعر بگویند

«ما می‌میریم»، بازی قشنگی است

وقتی مادر، پوتین افسر جوان را لیس می‌زند

و روزنامه‌ها هی عکس پدر را می‌نویسند

کنار آدم‌های مهم

هر شب، هزار بار عروس می‌شود

و خواهرم هزار بار جیغ می‌زند

هزار بار بازی قشنگی است

«کارگران ساعت یازده احساساتی می‌شوند»

فردا همه به خیابان‌ها

می

ریز

ریز می‌کنند

پارچه‌های رنگی را

آواز می‌خوانند

می‌رقصند

و البته شعار می‌دهند

ما می میریم تا عکاس «تایمز» جایزه بگیرد.

الیاس علوی

پیاله ای به رنگ چشمان تو

در پیاله ای

به رنگ چشمان تو

غرق خواهم شد.

فردا

در ساحل پیاله‌ی خواب

ریشه خواهم داد.

تو خواهم بود...!

 

از: کیکاووس یاکیده

معشوق من، با تو به هیچ کجا نخواهم آمد

معشوق من

با تو به هیچ کجا نخواهم آمد

اینجا گربه ایست محتاج من

بگو چگونه حرف رفتن می‌زنی

وقتی با خبری که شبها

برادران وزارت عشق

با صدای من به خواب می روند

آنهنگام که باتو

عاشقانه ی فروغ می‌خوانم

اصلا فکرت چگونه به رفتن است

وقتی از گامهامان در مسیر ترقی خواهی،باخبری

زمانیکه میدانی در این خاک ماندن هر سال

پانصدوچهل هزار تومان از پولهای مسروقه ات را باز میگرداند

و یا شجاعت بازخرید اوراق مشارکت دولتی و خرید دلار

مشتی اساسی است بر پالان خر

معشوق من

ما در این مسیر تنها نیستیم

همراهانمان هزاران مرد کُردند

که شناسنامه ی دخترانشان را به فاطمه میگیرند

و در دل روژانند دلبرکانشان

و هزاران زن تهرانی

که پرچم های اعتراضشان

کاکل های مش کرده و شلوارهای پاره ایست

که همجنسان سیاه پوش چون شلوارهایشان را

غرق خشم میکند

و حتی ته کوچه‌های بن بست سیگار می‌کشند

و اینجا پر است از بچه‌های معصوم لواشک فروش در مترو

که وقتی اجناسشان را به جرم ندادن مالیات می‌گیرند

به اشکی سوزناک، همه را به لعنت دولت وا می‌دارند

باورت نمی‌شود اما زنها

از این که بی‌حیا شوند نمی‌ترسند

و کلم به سری را که در شلوغی مترو

به کابین راننده خزیده است، مادر فلان خطاب میکنند

من، حتی مردی را می شناسم

که جریمه‌هایش را  پاره می‌کند

و هنگام فروش ماشینش

با پرداخت جریمه های یکجای دو برابر شده

پاره می شود

اینجا پر است از مردمان هوشمندی

که برای ضرر زدن به نظام

بنزین مانده در کارتهای سوختشان را مصرف نمی‌کنند

و بنزین آزاد هفتصد تومانی می خرند

تا وقت از راه رسیدن بنزین هزار تومانی

بنزین چهارصدتومانی در خورجین داشته باشند

معشوق من

اینجا تمامی مردم

به وقت قضای حاجت

مبارزان سیاسی‌اند

و هنوز با گرانی دلار و ابسولوت و نایابی سیگار بی برچسب

با عرق سگی و سیگار برچسبدار،

 مست می‌کنند

و نا مرغوبی عرق و سیگار را

با خمیر چیپس و ماست موسیر

به عنوان والاترین اقدام سیاسی

قِی می‌کنند

مبارزات سیاسی مردم، بی محاباست!

باور کن رفیق

اینجا یک مستراح عمومی است

با مردم و سیاستمدارانی

که به اسهالی تاریخی، دچارند

 

"ارغوان اشترانی"

بابا لنگ دراز عزیزم...

بابا لنگ دراز عزیزم

لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن

و بگذار دوستت بدارم...

 

"برگرفته از رمان بابا لنگ دراز / نوشته جین وبستر"

(متن کامل در ادامه مطلب)

 

 

 

+ جین وبستر (به انگلیسی: Alice Jane Chandler Webster) (۱۸۷۶ - ۱۹۱۶) بانوی رمان‌نویس و نمایشنامه‌نویس آمریکایی بود.

 

-----------------------------------------------------------

 

دانلود ترانه زیبای "رنگ بوسه" با صدای "خانم راز" و همخوانی حامد، از آلبوم "راز"، سال انتشار: 1389

باید اشاره کنم که خانم راز همان خواننده ترانه معروف "شهزاده قصه من" هستند که 2-3 سال پیش به نام گلشیفته فراهانی و شهاب حسینی منتشر شده بود!

ادامه نوشته

همیشه منتظرت هستم

همیشه منتظرت هستم

 

خیال می کنم پشت در ایستاده ای و در میزنی
اینقدر این در کهنه را باز و بسته کرده ام که لولایش شکسته است
لولای شکسته در را عوض میکنم
انگار کسی در میزند
در را باز می کنم و در خیالم تو را می بینم که پشت در ایستاده ای
می گویم :
بانو خوش آمدی
ولی تو نیستی
پشت در تنهاییست
در را می بندم و باز دوباره باز میکنم
ولی هنوز هم نیستی
اینقدر باز میکنم و می بندم که لولای در دوباره می شکند
کاش می آمدی
می دانم چشم خسته ام بسته خواهد شد
قلبم خسته ام خواهد ایستاد
ولی تو نخواهی آمد
بانو
بانو
بانو جان
تا آخر عمر فقط همین خواهد بود
من و در و لولای شکسته
و حسرت دیدار تو
فقط همین

 

از: کیکاووس یاکیده

چرا درخت نباشم

آسمان که نشد،

 

چرا درخت نباشم ...
وقتی 
تو 
در من
اینهمه پرنده ای؟
ذهنم 
پُر از لانه هایی است
که برای تو ساخته ام !

"کامران رسول زاده"

 

از کتاب: «فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام»

بلورین است

بلورین است

 

چشمان مردی که تو را گم کرده

از زمستان می آید

نمی داند

شادی پرواز پرستوها

در آسمان بهار

از چیست!

 

از: کیکاووس یاکیده

---------------------------------------------

عطر دست های تو

تمام این مسافرخانه‌

از عطر دست‌های تو

پر خواهد شد

دهان اگر باز کند

این چمدان.

 
"حافظ موسوی"
از مجموعه: "زن‌، تاریکی، کلمات" /  نشر آهنگ دیگر / 1384

بوسیدن که یادم نمی رود

هیچ کس
دگمه‌های مرا
باز نکرده بود
جز تو
که می بستی و باز می‌کردی
نمی‌دیدی دگمه‌ی آستینت
به یقه‌ام دوخته شده
و نگاهت بر لب‌هام
دال یادم رفته بود یا میم؟
بوسیدن که یادم نمی رود
عشق من!

 

"عباس معروفی"

انگور سیاهم

بی سر
خواب تو را می بینم
بی پر
به بام تو می پرم.
انگور سیاهم
به بوی دهان تو شراب می شوم.

 

"شمس لنگرودی"

از بهار تقویم می ماند...

از بهار تقویم می ماند

از من

استخوان هایی که تو را دوست داشتند!

 

"الیاس علوی"

کتاب باران

دوستت دارم

می خواهم تو را به زمان

به حال و هوایم پیوند دهم

ستاره ای در مدارم!

می خواهم شکل واژه ها شوی

و سپیدی کاغذ

هر کتابی که چاپ می کنم

مردم که بخوانند

تو چون گلی در آن باشی

شکل دهانم

حرف که می زنم

مردم تو را شناور در صدایم ببینند

شکل دستانم

به میز که تکیه می کنم

ترا میان دستانم خواب ببینند

پروانه ای در دستان کودکی!

من عاشق حرفه ایم

شغلم عشق تو

عشق چرخان روی پوستم

تو زیر پوستم

من خیابان های شسته از باران بر دوش به جستجوی تو

 

چرا به من و باران ایست می دهی؟

وقتی می دانی

همه زندگی‌ام با تو

در ریزش باران خلاصه شده

وقتی می دانی

تنها کتابی که پس از تو می خوانم      

کتاب باران است

ممنونم

که به مدرسه راهم دادی

ممنونم

که الفبای عشق را به من آموختی

ممنونم

که پذیرفتی عشقم باشی

زمان در چمدان توست وقتی به سفر می روی...

 

"نزار قبانی"

نمی خواهم تو را به خاطرات دور پیوند دهم

دوستت دارم

نمی خواهم تو را به خاطرات دور پیوند دهم

به حافظه قطار های مسافری

تو آخرین قطاری هستی که شبانه روز

بر رگهای دستانم سفر می کند

تو آخرین قطار من

من آخرین ایستگاه تو

 

دوستت دارم

نمی خواهم تو را به آب پیوند دهم

یا به باد

به تاریخ های هجری و میلادی

 به جذر و مد دریا

ساعات کسوف و خسوف

و مهم نیست ایستگاه های هواشناسی

یا خطوط فنجان های قهوه چه می گویند

چشمان تو به تنهایی پیامبر گونه منند

مسئول شادی جهان !

 

"نزار قبانی"

برای دیدن پنهان

برای دیدن پنهان

و رسیدن به آسمان آبی عشق
روزها ، ماهها و سال ها دویدم
زمستان را به دست بهار سپردم
و تابستان را در دست رنگین کمان خزان رها کردم
اما لحظه ی دیدار کجاست؟
از نسیم پاییز شنیده ام
آنگاه که هرگز پاییز فرا نرسد
و خورشید هرگز غروب نکند
تو را خواهم دید
از آسمان شنیده ام
که اگر روزی هرگز تاریک نشود
و ماه و مهر دست در دست هم
در دلش جای گرفته باشند
تو را خواهم دید
و از باران شنیده ام
آنگاه که هرگز لبی تشنه نماند
تو می آیی
و تو خواهی آمد
آنگاه که تنها به عشق دیدارت نفسهایم فرو رود
و قلبم با یادت بتپد
تو را خواهم دید

 

"ناشناس"

از همین گوشه تا ...

از همین گوشه

که من نامش را

اول جهان می گذارم

تا تو

که نمی دانم کجای جهان ایستاده ای

فاصله

خوابی ست

که من آن را

شعر می نویسم.

 

"جلیل صفر بیگی"

نشانی دوم

سر به هوا

 

 

کودکانِ کامل اُردی‌بهشت 
راه غریب گریه را بر عبور آوازِ من بسته بودند 
صدایم به سایه‌سارِ درّه نمی‌رسید 
تو آن سوتر از ردیف صنوبران 
پای پرچینِ پسینی شکسته شاید 
کتابی از نشانیِ دوستانمان را ورق می‌زدی، 
زنان کوچه می‌گویند 
به گمانم تُرا در صفِ‌ صحبت آرزویی دور دیده‌اند، 
حالا همه‌ی همسایه‌ها می‌دانند 
من هر غروب، غروب هر پنجشنبه تا شبِ‌ التماس 
به جستجوی عکسِ کوچکی از تو بالای کارنامه‌ی سالِ آخرت 
هی گنجه و پشت و رویِ خانه را در خواب خاطره می‌گردم 
پس نشانی تُرا کی در هراسِ گمشدن از دست‌داده‌ام ری‌را 
هنوز که هنوز است 
از گنجه‌ی قدیمی خانه 
بوی عَناب و اسپند و دیوان خطیِ‌ شاعری خوش 
از خواب شیراز می‌آید. 
نه مگر تو رفته بودی با نان تازه و تبسم کودکانِ اُردی‌بهشت بیایی؟! 
نه مگر قرار ما قبول بوسه از دُعای همین مردمان خسته بود ...؟! 
نه مگر وعده‌ی ما نگفتنِ حتی یکی واژه از آن رازِ پرده‌پوش ...؟! 
پس چرا کلیدِ خانه را در خوابِ نیامدن گُم کردیم؟! 

هی تو ...! 
تو از عطر آلاله ... بی‌قرار! 
تو این رسم رویا و گریه را 
از که، از کدام کتاب، از کدام کوچه آموخته‌ای؟ 
کجا بوده‌ای این همه سال و ماه 
چه می‌کرده‌ای که هیچ خط و خبری حتی 
از خوابِ دریا هم نبود ... ها؟! 

ببین! 
خانه هنوز همان خانه است 
هیچ اتفاق خاصی رُخ نداده است: 
یک پالتوی کهنه، چتری شکسته 
دو سه سنجاقِ نقره‌ای 
کتابخانه‌ی کوچکِ شعر و سوال و سکوت 
و شیشهْ عطری آشنا 
که بوی سالهای دورِ دریا می‌دهد هنوز. 

غریب آمدی و آشنا رفتی! 
اما من که خوب می‌شناسَمَت ری‌را! 
من بارها ...، 
تُرا بارها در انتهای رویایی غریب دیده بودم 
تُرا در خانه، در خوابِ آب، در خیابان 
در انعکاسِ‌ رُخسارِ دختران ماه، 
در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس، ایستگاه و 
سایه‌سارِ مه‌آلود آسمان ... 

چه احترام غریبی دارد این خواب، این خاطره، این هم دیده که دریا ... ری‌را! 
تمامِ این سالها همیشه کسی از من سراغِ تُرا می‌گرفت 
تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ تو. 
گفتی بنویس 
من شمال زاده شدم 
اما تمامِ دریاهای جنوب را من گریسته‌ام. 

راهِ دورِ تهران آیا 
همیشه از ترانه و آوازِ ما تهی خواهد ماند؟! 
حوصله کن ری‌را، 
خواهیم رفت. 
اما خاطرت باشد 
همیشه این تویی که می‌روی 
همیشه این منم که می‌مانم ...

 

از: سید علی صالحی

مجموعه: نشانی ها / نشانی دوم

تو چهار فصل سرزمین منی

تو را دوست‌ می‌دارم‌

 

و با تو

دیگَرَم‌ به‌ بیداری‌ این‌ گستره‌ی‌ خاموش‌ُ آدمیانش‌ نیاز نیست!

چرا که‌ تو چهار فصل سرزمین‌ منی:

سردتر از زمستان سقّز،

گرم‌تر از تابستان‌ اهواز،

سبزتر از بهار لاهیجان،

و مطلّاتر از پاییزِ برگ‌افکن‌ چی‌چست!


"یغما گلرویی"

از مجموعه: اینجا ایران است و من تو را دوست می دارم

دفتر اول: من وارث تمام برده‌گان جهانم!

لبخندت

لبخندت

ادراک نشاطی است

 

که از گشودن گنجینه‌ای دست می‌دهد
نازنین!
مرا خرافه مپندار
که کولیان
وارثان علم قدیم‌اند.

"سعید قربانیان"

دنیا هر روز در کیف جیبی کوچکم جا می‌شود

دنیا هر روز در کیف جیبی کوچکم جا می‌شود

 

چند اسکناس کهنه،

یک بلیط سوخته‌ی مترو

- که شاید این‌بار کار کند

و مرا به قرارمان برساند –

یک نخ سیگار له شده،

و این جای خالی عکس تو

که هر روز زیباتر می شوی...

 

"کامران رسول زاده"

 

از کتاب: «فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام»

بغلت می کنم ...

بغلت می کنم

 

سینه ات، بازوانت، شانه هات...

این همه زیبایی که در تو جمع شده

در آغوشم پخش می شود

 

"آزاده زارعیان"

انگشت نگاری

عشق

 

 

در بازی بازوان ِتو
دست
به سرت که می کنم
از لای انگشت نگاری ها
... تا مو
شکافی ِ گیسوانت
باور کن 
خدا هم نظر می دهد
وقتی که مانده ام 
کدامیک از لبانت را دست چین کنم

 

"هومن شریفی"

دلم برای کسی تنگ است

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را

به میهمانی گلهای باغ می آورد

و گیسوان بلندش را

به بادها می داد

و دستهای سپیدش را

به آب می بخشید

 

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

 

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را

- نثار من می کرد

 

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال

و در جنوب ترین جنوب

همیشه در همه جا

- آه با که بتوان گفت

که بود با من و

- پیوسته نیز بی من بود

و کار من ز فراقش فغان و شیون بود

 

کسی که بی من ماند

کسی که بی من نیست

کسی ...

-دگر کافی ست

 

"حمید مصدق"

دل بستگی

هیچ‌وقت تو را ترک نمی‌کنم

حتا اگر
توی این دنیا نباشم.

بانوی من!
هر وقت
به دوست داشتن فکر می‌کنم
ابدیت
و تمامی شب‌ها
با نام تو
بر سینه‌ام
سنجاق می‌شود.

می‌دانی؟
می‌دانی از وقتی دلبسته‌ات شده‌ام
همه جا
بوی پرتقال و بهشت می‌دهد؟

 

"عباس معروفی"

زیبا ترین تعریف خدا

پدرم می‌گوید: کتاب!

 

و مادرم می‌گوید: دعا !
و من خوب می‌دانم
که زیباترین تعریف خدا را
فقط می‌توان از زبان گل‌ها شنید ...

 

"حسین پناهی"

سکوت را می‌پذیرم اگر...

سکوت را می‌پذیرم
اگر بدانم
روزی با تو سخن خواهم گفت

تیره بختی را می‌پذیرم
اگر بدانم
روزی چشم‌های تو را خواهم سرود

مرگ را می‌پذیرم
اگر بدانم
روزی تو خواهی فهمید
که دوستت دارم 

"جبران خلیل جبران"

فصل آخر

تا آن هنگام که فصل آخر
در کتاب زندگی انسانی نوشته نشده
هر صفحه و هر تجربه ای مهیج است
همه چیز گشوده است و قابل تغییر
کسی که تنها
به فصل های قدیمی و ورق خورده ی کتاب بیاندیشد
نقطه اوج فصل آخر زندگی را
از دست می دهد .

 

"مارگوت بیکل"

کجای آسمان ببینمت؟

به ساعت من

تو

تمام قرارها را نیامده ‏ای،

کدام نصف‏ النهار را از قلم انداخته‏ ام...

قرار روزهای بی قراری‌ام!

کجای آسمان ببینمت؟

من از جست و جوی زمین خسته‏ ام...

 

"کامران رسول زاده"

 

از کتاب: «فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام»

چشم هایت را خواب می بینم

چشم هایت را خواب می بینم
نگاهت را کابوس
هی غریبه
هنوز جای تنت
روی
... تخت من
مانده است
به جایت که دست می کشم
تو را پیدا نمی کنم
نمی دانم
در کدام
یک از خواب های من
جا مانده ای...


"سارا کاظمی"