صبح یعنی

اشعار عاشقانه

صبح یعنی
تو بتابی
و مرا
زنده به خود گردانی...

هما کشتگر

 

در جوانی هر چه نالیدم کسی یادم نکرد

در جوانی هر چه نالیدم کسی یادم نکرد

در قفس مردم ولی صیاد آزادم نکرد

دوستی با هر کس کردم حضم مادرزاد شد

آشیان هر جا نهادم طعمه ی صیاد شد

آن رفیقی  را که با خون و دل پرودمش

عاقبت خنجر کشید و بر سرم جلاد شد

 

به من بیاموز چگونه عطر به گل سرخش باز می گردد

به من بیاموز چگونه عطر به گل سرخش باز می گردد

به من بیاموز
چگونه عطر به گل سرخش بازمی‌گردد
تا من به تو بازگردم...
مادر
به من بیاموز
چگونه خاکستر، دوباره اخگر می‌شود
و رودخانه، سرچشمه
و آذرخش‌ها، ابر
و چگونه برگ‌های پاییز دوباره به شاخه‌ها بازمی‌گردد
تا من به تو بازگردم مادر...

غاده السمان

منم آن زنی که تمام کشتی ها..

منم آن زنی که تمام کشتی ها..

منم آن زنی که تمام کشتی‌ها
در او غرق گشته و تنهایش گذاشتند
و آنگاه که هیچ بادبانی
جز بالهایش برای او نمانده بود
آموخت که چگونه از زن بودن رها شود
و به پرنده‌ی دریایی تبدیل شود... 

غاده السمان

جهان پیشینم را انکار می کنم

 

جهان پیشینم را انکار می‌کنم،
جهان تازه‌ام را دوست نمی‌دارم...
پس گریزگاه کجاست!
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟
غاده السمان 

در سرزمین من خار نکار

در سرزمین من خار نکار

در سرزمین من
خار نكار
شاید فردا پابرهنه
به دیدارم بیایی ...

غاده السمان

زندگی ما همین است

بیروت75

زندگی ما همین است:
دزدکی زندگی می‌کنیم،
دزدکی یاد می‌گیریم،
دزدکی کتاب می‌خوانیم،
دزدکی دل می‌بازیم،
دزدکی شعر می‌نویسیم
و دزدکی می‌میریم.

غاده السمان

برایم بنویس زیرا همه ی گلهای سرخی

برایم بنویس زیر همه ی گلهای سرخی

برایم بنویس
زیرا همه ی گلهای سرخی
که به من هدیه کردی
در گلدان بلورین خود پژمرده اند
و تنها گلهای سرخ اشعارت،
که برایم سرودی
هنوز سر زنده اند
از همه ی گلهای جهان و همه ‌ی زمان ها
تنها بوی عطر،
در اشعار باقی می ماند...!
غاده السمان

اگر میدانستی چقدر دوستت دارم

اگر میدانستی چقدر دوستت دارم

اگر می دانستی چقدر دوستت دارم
لبانت به تبسم بدل میشدند و
چشمانت به سپیده دم ...

غاده السمان

صبح

صبح
دگر صبح است و پایان شب تار است
دگر صبح است و بیداری سزاوار است
دگر خورشید از پشت بلندی ها نمودار است
دگر صبح است
دگر از سوز و سرمای شب تاریک ، تن هامان نمی لرزد
دگر افسرده طفل پابرهنه ، از زبان ما در شب ها نمی ترسد
دگر شمع امید ما چو خورشیدی نمایان است
دگر صبح است
کنون شب زنده داران صبح گردیده
نخوابید ، جنگ در پیش است
کنون ای رهروان حق ، شب تاریک معدوم است
سفیدی حکم و در دادگاهش هر سیاهی خرد و محکوم است
کنون باید که برخیزیم و خون دشمنان تا پای جان ریزیم
دگر وقت قیام است و قیامی بر علیه دشمنان است
سزای حق کشان در چوبه ی دار است
و ما باید که برخیزیم
دگر صبح است
چنان کاوه درفش کاویانی را به روی دوش اندازیم
جهان ظلم را از ریشه سوزانده ، جهان دیگری سازیم
دگر صبح است
دگر صبح است و مردم را کنون برخاستن شاید
نهال دشمنان را تیغ ها باید
که از بن بشکند ، نابودشان سازد
اگر گرگی نظر دارد که میشی را بیازارد
قوی چوپان بباید نیش او ببندد
اگر غفلت کند او خود گنه کار است
دگر صبح است
دگر هر شخص بیکاری در این دنیای ما خوار است
و این افسردگی ، ناراحتی ، عار است
دگر صبح است و ما باید برافروزیم آتش را
بسوزانیم دشمن را
که شاید همره دودش رود بر آسمان شیطان
و یا همراه بادی او شود دور از زمین ها
دگر صح است
دگر روز تبه کاران به مثل نیمه شب تار است

تا آفتابی دیگر

رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهمداد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم کرد
خوابها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت
گوش ها را باز خواهم کرد
آفتابدیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سویخورشیدی دگر پرواز خواهم کرد

خسرو گلسرخی

ویرانگری اساس نبرد است

ویرانگری، اساس نبرد است
ویرانگری
نویدآبادی
هر آنچه ساختند
از خشت خشت
ویران باد
ای لاله های میهن من
گلگونه‌های فسرده
گو بی شما
تاریخ را هر آنچه بسازند
ویران باد
آبادی ضحاك ویرانباد!


خسروگلسرخی

معرفی خسرو گلسرخی

خسرو گلسرخی
خسرو گلسرخیشاعر، مترجم و نویسنده‌ی روزنامه كیهان و از شاعران چپ ایران است كه اشعار او بیان‌گر اوضاع زمانه و دردهای اجتماعی روزگار خود است. مجموعه شعرهای «ای سرزمین من» و «پرنده خیس» بیانگر شور انقلابی خسرو گلسرخی و دیدگاه‌های ماركسیستی او است.با دستگیری او و كرامت‌الله دانشیان به اتهام توطئه در طرح گروگان‌گیری شاه (در حالی كه آن موقع در زندان بود)، یك دادگاه نظامی علیه او بر پا شد. سخنرانی پرشور و معروف او در دادگاه عملی جسورانه بود كه تا آن موقع كمتر كسی به این تندی علیه حكومت شاه صحبت كرده بود. وی در بخشی از دفاعیه‌ی جامعه‌شناسانه‌ی خود در دادگاه می‌گوید:اتهام سیاسی در ایران نیازمند اسناد و مدارك نیست. خودِ من نمونه صادق این گونه متهم سیاسی هستم. در فروردین ماه، چنانچه در كیفرخواست آمده، به اتهام تشكیل یك گروه كمونیستی كه حتی یك كتاب هم نخوانده است دستگیر می‌شوم، تحت شكنجه قرار میگیرم و خون ادرار میكنم. بعد مرا به زندان دیگری منتقل می‌كنند. آنگاه بعد از هفت ماه، در پاییز همان سال دوباره تحت بازجویی قرار میگیرم كه توطئه كرده‌ام. دو سال پیش حرف زده‌ام، و اینك به عنوان توطئه‌گر در این دادگاه محاكمه می‌شوم.اتهام سیاسی در ایران، این است. زندان‌های ایران پر است از جوانان و نوجوان‌هایی كه به اتهام اندیشیدن و فكر كردن و كتاب خواندن، توقیف و شكنجه و زندانی می‌شوند. آقای رئیس دادگاه! همین دادگاه‌های شما آنها را محكوم به زندان می‌كند. آنان وقتی كه به زندان می‌روند و برمی‌گردند دیگر كتاب را كنار می‌گذارند و مسلسل به دست می‌گیرند. باید به دنبال علل اساسی گشت. معلول‌ها ما را فقط وادار به گلایه می‌كنند. چنین است كه آنچه ما در اطراف خود می‌بینیم فقط گلایه است.در ایران انسان را به خاطر داشتن فكر و اندیشیدن محاكمه می‌كنند. چنانكه گفتم من از خلقم جدا نیستم، ولی نمونه صادق آن هستم. این نوع برخورد با یك جوان، كسی كه اندیشه می‌كند، یادآور انكیزیسیون و تفتیش عقاید قرون وسطایی است.یك سازمان عریض و طویل تحت عنوان فرهنگ و هنر وجود دارد كه تنها یك بخش آن فعال است، و آن بخش سانسور است كه به نام اداره نگارش خوانده میشود. هر كتابی قبل از انتشار به سانسور سپرده می‌شود. در حالی كه در هیچ كجای دنیا چنین رسمی نیست، و بدین گونه است كه فرهنگ مومیایی شده كه برخاسته از روابط تولیدی بورژوا كمپرادور در ایران است، در جامعه مستقر گردیده است و كتاب و اندیشه مترقی و پویا را با سانسور شدید خود خفه می‌كند.ولی آیا با تمام این اعمالی كه صورت می‌گیرد، با تمام خفقان، می‌توان جلوی اندیشه را گرفت؟.سرانجام خسرو گلسرخی در 29 بهمن 1352 توسط دادگاه به اعدام محكوم و در میدان چیت‌گر او را تیرباران نمودند .

برای آنچه که دوستش داری از جان باید بگذری

بــرای آنچــه کــه دوستــش داری،
از جــان بــایــد بگــذری!
بعــد،
مــی‌مــانــد زنــدگــی
و آنچــه کــه دوستــش داشتــی . . .

محمد شمس لنگرودی

نه نمی توانم فراموشت کنم

 

نه نمی توانم فراموشت کنم
زخم هایِ من
بی حضورِ تو از تسکین سرباز می زنند!

شمس لنگرودی

غمگین مشو عزیز دلم

غمگین مشو عزیز دلم
مثل هوا کنار توام
نه جای کسی را تنگ می کنم
نه کسی مرا می بیند
نه صدایم را می شنود
دوری مکن
تو نخواهی بود
من اگر نباشم.

شمس لنگرودی

به تو اندیشیدن زیباست

 

به تو اندیشیدن زیباست و
امید بخش
همچون گوش سپردن به خوشترین ترانه ها
بازیباترین صداهای روی زمین
ولی دیگر
امید برایم کفایت نمی کند
زین پس نمی خواهم گوش به ترانه بسپارم
می خواهم خود ترانه بخوانم

ناظم حکمت

تو با چشمان سبزت

 

تو با چشمان سبزت
در زیر آفتاب خواهی خوابید
من
خمیده بر رویت
همچون نظاره‌ی سهمناک‌ترین حادثه کائنات
به تماشایت خواهم نشست

ناظم حکمت

چنان یک کودک گریه کردم

گریه کودکانه

چنان یک كودک گریه كردم؛
‏همان‌گونه خالى،
‏همان‌طور بى معنى و بى‌دلیل.
‏زیرا كه من؛
‏خیلى به ناحق از تو دور هستم...!

ناظم حکمت

امشب هم نشد فردا شب می افتم زندان(شامگاه)

امشب هم نشد
فردا
شب
می‌افتم زندان
برگی از برگی نمی‌جنبد در درونم
چون خوابی طولانی
آرام
و آسوده است
درونم...
درونم
آرام
آسوده:
چون نوزادی
که چشم در
آسمان آبی رنگ می‌دوزد.
دیروز
من
به میدان شهر رفتم
و به آنان گفتم:
«نکشید برادرانمان را
نکشید ما را»

امشب هم نشد
فردا
شب
می‌افتم زندان...
برگی از برگی نمی‌جنبد در درونم
در خیال دریا
آرام به خواب می‌روم

ژوئن ١٩۳۰

ناظم حکمت | ترجمه‌ی احمد پوری

بارها پرسیده اند

خوشبختی

بارها پرسیده بودند
بزرگ شدی میخواهی چکاره شوی؟
ما هیچوقت نگفتیم" خوشبخت "
بچه بودیم دیگر،عقلمان نمیرسید...

ناظم حکمت

دلم برای خودم تنگ شده

دلم برای خودم تنگ شده

دلم برای خودم تنگ شده
کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
در تاریکی یک گنجه خالی ...
روی شانه هایم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سایه اش آرام گیرم...

ناظم حکمت

از حال رفته ای گلوله سربی شانه ات را شکافته

از حال رفته ای
گلوله ی سربی شانه ات را شکافته
من
به پستان زنی فکر می کنم
که تو را شیر نوشانیده
و تنی چنین سرشار را شکل داده است.
کلاه خودت را پَس می زنم
از پس خاک و خون
زیبایی ات چون ماه ِتازه جوان پیداست
دستم به سمت دهانت می خزد
و هوسی دور در رگهایش می دود
ناگاه نسیمی خنک بر پوستم می زند
تو نفس می کشی
سبزه زاران در نوبهار به رقص درمی آیند
تو نفس می کشی
دو پای ِ جوان در سبزه زاران می دوند.

اگر همسنگرانم نبودند
گونه هایت را،
دو بوسه غنیمت می گرفتم
یکی برای خودم
یکی برای زنی که همین لحظه از خواب پریشان برخاسته
و برای سلامتی ات دعا می خواند
اما من مجبورم
این کارد را در سینه ات فرو کنم.

اگر جنگ نبود
ما شاید دلداده یکدیگر بودیم
و در بستر هم از حال می رفتیم.

الیاس علوی

می خواهم به تو فکر کنم

می خواهم به تو فکرکنم
که شیوع کرده ای در رگهایم
چون ایدز در آفریقا ،
افسردگی در غرب...

الیاس علوی

دنیا دو لحظه است

دنیا دو لحظه است
لحظه‌ای که می‌رقصی
لحظه‌ای که لبخند می‌زنی
اگر رقص نباشد
دلتنگی آدم را خفه می‌کند
حوصله خدا هم سر می‌رود
شاید همه‌چیز را خراب کند
یک تکه آهن مست را برای پیشانی تو بنویسد
یک جزیره دور را برای من
لبخند بزن
با کسانی که زبان‌شان را نمی‌دانی
لبخند تنها زبانی است که همه می‌فهمند...

الیاس علوی

شاید هرگز تو را نبینم اما غمگین نیستم

شاید هرگز تو را نبینم ، اما غمگین نیستم
چرا کــه دریافتــه ام
دوست داشتــه باشم اما اصرار نکنم
عشق بورزم اما وابستــه نشوم.
چشمانم را می بندم
و خاطره ی آن شب را مرور می کنم :
بــه تو نگاه کردم
بــه جزئیات زیبایی ات...

الیاس علوی

آیا گلوله ها اجازه لبخند می دهند

‏آیا گلوله ها
اجازه‌ی لبخند می‌دهند؟
‏گلوله‌ها ،
اجازه ‌ی بوسه می دهند؟
‏ما درمیانه‌ی جنگ ،
عاشق شدیم ؛
‏بین دو نیم نگاه ..
‏بین دو دستور تیرباران...

الیاس علوی
 

چقدر راه می رویم

چقدر راه می‌رویم
حرف می‌زنیم
نگاه می‌کنیم
و
یک روز ناپدید می‌شویم.

الیاس علوی

درخت گفت دلتنگم کاش..

درخت گفت دلتنگم
کاش
آزادم آفریده بود چون تو

انسان گفت:
اینگونه ناشیانه اگر می‌دوم
ریشه‌هایم را بریده‌اند!

الیاس علوی

خدا کند انگورها برسند جهان مست شود

‏خدا كند انگورها برسند
جهان مست شود
تلوتلو بخورند خیابان‌ها
به شانه‌ی هم بزنند
رئیس‌جمهورها و گداها.
مرزها مست شوند.
برای لحظه‌ای
تفنگ‌ها یادشان برود دریدن را
كاردها یادشان برود
بریدن را
قلم‌ها آتش را
آتش‌بس بنویسند...

الیاس علوی