مرا بگذار

مرا بگذار

به خویشتن بگذار

من و تلاطم دریا

تو و صلابت سنگ

من و شکوه تو

ای پرشکوه خشم آهنگ

من و سکوت و صبوری

زنده یاد:حمید مصدق

دلم برای کسی تنگ است

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را

به میهمانی گلهای باغ می آورد

و گیسوان بلندش را

به بادها می داد

و دستهای سپیدش را

به آب می بخشید

 

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

 

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را

- نثار من می کرد

 

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال

و در جنوب ترین جنوب

همیشه در همه جا

- آه با که بتوان گفت

که بود با من و

- پیوسته نیز بی من بود

و کار من ز فراقش فغان و شیون بود

 

کسی که بی من ماند

کسی که بی من نیست

کسی ...

-دگر کافی ست

 

"حمید مصدق"

دلم برای کسی تنگ است که..

دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را

                                    به ميهماني گلهاي باغ مي آورد

                  و گيسوان بلندش را به بادها مي داد

                             و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد

 دلم براي کسي تنگ است

                که چشمهاي قشنگش را

                        به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت

      و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

 دلم براي کسي تنگ است

 که همچو کودک معصومي

               دلش براي دلم مي سوخت

 و مهرباني را نثار من مي کرد

 دلم براي کسي تنگ است

               که تا شمال ترين شمال با من رفت

                          و در جنوب ترين جنوب با من بود

 کسي که بي من ماند

 کسي که با من نيست

 کسي که . . .

 - دگر کافي ست.

   

حميد مصدق