زیباترین حرفت را بگو

...

همه‌ی برگ و بهار
در سرانگشتانِ توست.
هوای گسترده
در نقره‌ی انگشتانت می‌سوزد
و زلالیِ چشمه‌ساران
از باران و خورشیدِ تو سیراب می‌شود.

 □

زیباترین حرفت را بگو
شکنجه‌ی پنهانِ سکوتت را آشکاره کن
و هراس مدار از آن که بگویند
ترانه‌یی بیهوده می‌خوانید. ــ
چرا که ترانه‌ی ما
ترانه‌ی بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست.
حتا بگذار آفتاب نیز بر نیاید
به خاطرِ فردای ما اگر
بر ماش منتی ست؛
چرا که عشق
خود فرداست
خود همیشه است.

 □

بیشترین عشقِ جهان را به سوی تو می‌آورم
از معبرِ فریاد‌ها و حماسه‌ها.
چرا که هیچ چیز در کنارِ من
از تو عظیم‌تر نبوده است
که قلبت
چون پروانه‌یی
ظریف و کوچک و عاشق است.

 ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی
و به جنسیتِ خویش غَرّه‌ای
به خاطرِ عشقت! ــ
ای صبور! ای پرستار!
ای مؤمن!
پیروزیِ تو میوه‌ی حقیقتِ توست.
رگبارها و برف را
توفان و آفتابِ آتش‌بیز را
به تحمل و صبر
شکستی.
باش تا میوه‌ی غرورت برسد.

ای زنی که صبحانه‌ی خورشید در پیراهنِ توست،
پیروزیِ عشق نصیبِ تو باد!

...

 

"شاملوی بزرگ"

(شبانه 10 ، از مجموعه آیدا – درخت، خنجرو خاطره)

 

منبع: وبسایت رسمی شاملو

 

(متن کامل شعر در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه

جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

 

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای دردامن اندوه کشیدم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

"زنده یاد فریدون مشیری"

 

---------------------------------------

به نقل از ویکی پدیا: معروفترین اثر فریدون مشیری شعر «کوچه» نام دارد که در اردیبهشت ۱۳۳۹ در مجله «روشنفکر» چاپ شد. این شعر از زیباترین و عاشقانه ترین شعرهای نو زبان فارسی است.

هیـچ جـز یـاد تـو رویای دلاویـزم نـیست

هیـچ جـز یـاد تـو ، رویای دلاویـزم نـیست
هیـچ جـز نـام تـو ، حـرف طـرب انگـیزم نـیست!
عـشق می ورزم و می سـوزم و فـریـادم نـه!
دوست می دارم و می خـواهـم و پـرهـیزم نـیست

نـور می بـیـنم و می رویـم و می بـالم شـاد
شاخه می گـستـرم و بـیـم ز پـائـیـزم نـیست
تـا به گـیتی دل ِ از مهـر تـو لبـریـزم هـست
کـار با هـستی ِ از دغـدغـه لـبریـزم نـیست

بخـت آن را کـه شـبی پـاک تـر از بـاد ِ سـحر،
بـا تـو ، ای غـنچه نشکـفـته بـیامیـزم نـیست
تـو بـه دادم بـرس ای عـشق ، که با ایـن هـمه شـوق
چـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـریـزم نـیست

"فریدون مشیری"

 



درباره شاعر:

زنده یاد فریدون مشیری

متولد: 30 شهریور 1305 تهران ، وفات: در سن 74 سالگی ، 3 آبان 1379 تهران
صفحه شاعر در ویکی پدیا

وبسایت رسمی شاعر

باران يعني تو برميگردي

دوباره باران گرفت

باران معشوقه‌ی مناست

به پیش بازش در مهتابی می‌ایستم

می‌گذارم صورتم را و

لباسهایم را بشوید

اسفنج وار

باران یعنی برگشتن هوای مه آلود شیروانی های شاد!

باران یعنی قرارهای خیس

باران یعنی تو برمی‌گردی

شعر بر می‌گردد

پاییز به معنی رسیدن دست های تابستانی توست

پاییز یعنی مو و لبان تو

دست‌کش ها و بارانی تو

و عطر هندی‌ات که صد پاره‌ام می‌کند

باران‌، ترانه‌ای بکر و وحشی ست

رپ رپه‌ی طبل‌های آفریقایی ست

زلزله وار می‌لرزاندم!

رگباری از نیزه‌ی سرخ پوستان است

عشق در موسیقی باران دگرگون می‌شود

بدل می‌شود به یک سنجاب

به نریانی عرب یا پلیکان غوطه ور در مهتاب!

چندان که آسمان سقفی از پنبه های خاکستری ابر می‌شود

و باران زمزمه می‌کند

من چون گوزنی به دشت می‌زنم

دنبال عطر علف

و عطر تو که با تابستان از این جا کوچیده!

 

از: نزار قبانی

 

******

پ.ن: عاشقانه های نزار قبانی را آنقدر دوست دارم که اگر هزار بار هم بخوانمش باز هم هربار سرشار از احساس ناب میشوم.

باغچه ی کوچک دل...

بذر می پاشم و این هرزه علف های سیاه

خسته ام کرده ... بگو

تو در آن باغچه ی کوچک دل... چه گلی می‌کاری ؟

هر زمان دیده‌ام از پشت حصار

در زمین دلت آسوده و لبخند زنان

باز گل می‌کاری ...!

 

از : لیلا مومن پور

کودکی‌ام را سنجاق کرده ام

کودکی‌ام را سنجاق کرده ام
به... جوانی‌ام
و دوچرخه سبزم آن پایین صفحه
مدام تاب می‌خورد!
من آویزانم... از یک دست
به یای آخر تنهایی
که همه کودکی از آن ترسیدم
دروغ می‌گفتند !
روزگار پیرمان نمی‌کند
آدمها تنهایند!....
بشمار... تو روزهای تقویم را
من موهای سپیدم را  !
یکی از همین روزها دست می‌کشم
از تنهایی... و سقوط می‌کنم
از آن بالا....
و می‌پرم روی دوچرخه‌ی هفت سالگی‌ام
من کوچک نمی‌شوم ...
دور می‌شوم !


از: لیلا مومن پور

 

 

درباره شاعر:

لیلا مومن پور متولد 31 شهریور 1357، تهران.

مجری و گوینده سمینارها و همایش ها و گوینده‌ی نریشن و مشاور خانواده

مرا در آغوش بگير ...

مرا در آغوش بگیر

سرم را روی شانه ات بگذار

تا همه بدانند " همه چیز " زیر سر من است .. !!!

 

"منبع: اینترنت"

این گونه مرا به زور می‌بوسی

این گونه مرا به زور می‌بوسی

گلِ انار تابِ آن را ندارد

مرا مبوس

اگر لبانم آب شود، چه خواهی کرد؟

......................

می ترسم، آن را که دوست می‌دارم بگویم:

"دوستت دارم"

چرا که شراب چون از ساغر

ریخته شود

اندکی از آن کاسته می شود.

آرزو کردم ...

آرزو می کردم

تو را

در روزگاری دیگر می دیدم

در روزگاری که گنجشکان حاکم بودند

پریان دریایی

شاعران

کودکان

و یا دیوانگان

آرزو می کردم

که تو از آن من بودی

در روزگاری که بر گل ستم نبود

بر شعر

بر نی

و بر لطافت زنان

اما افسوس

دیر رسیده ایم

ما گل عشق را می کاویم

در روزگاری

که عشق را نمی شناسد!

 

"نزار قبانی"

بــا مـَن از بـودن بـگـــو.. .

بــا مـَن از بـودن بـگـــو.. .

گـوشــم را کــَـر کـرده

هـیـآهـوـےِ نــَـبودنـتـــ ـــ ـ ../ .

 

"شاعر: ناشناس"

وقتی که تو نیستی

وقتی که تو نیستی
دنیا
چیزی کم دارد
مثل ِ کم داشتن ِ یک وزیدن ، یک وا‍ژه ، یک ماه !! ...
من فکر می کنم در غیاب ِ تو
همه ی ِ خانه های ِ جهان خالیست !
همه ی ِ پنجره ها بسته است !
وقتی که تو نیستی
من هم
تنهاترین اتفاق ِ بی دلیل ِ زمین ام !! ...
واقعا ...
وقتی که تو نیستی
من نمی دانم برای گم و گور شدن (!)

به کدام جانب ِ جهان بگریزم ...

صبح بخیر ...

گرم است هر دو روی این بالش

دومین شمع رو به زوال است

در گوش من فریاد بی پایان کلاغهای سیاه،

تمام شب چشمهای باز بی‌خواب

و حالا دیگر بسیار دیر است برای حتا به خواب فکر کردن

و مرا تاب سپیدی این پرده نیست

صبح بخیر... صبح.

 

"آنا آخماتووا"

از مجموعه: شامگاه ، ترجمه: آزاده کامیار"

به که پیغام دهم؟

به که پیغام دهم؟

به شباهنگ، که شب مانده به راه؟

یا به انبوه کلاغان سیاه؟

به که پیغام دهم؟

به پرستو که سفر می کند از سردی فصل؟

یا به مرغان نوک چیده ی مرداب گناه؟

به که پیغام دهم؟

دست من، دست تو را می‌طلبد.

چشم من، رد تو را می‌جوید.

لب من، نام تو را می‌خواند.

پای من، راه تو را می پوید.

به که پیغام دهم؟

بی تو از خویش، تنفر دارم.

دل من باز، تو را می‌خواهد.

به که پیغام دهم؟

به که پیغام دهم؟

 

"ابراهیم شکیبایی لنگرودی"

 

 

 

 

زندگی نامه:

ابراهیم شکیبایی لنگرودی متخلص به "عاصی"، شاعر گیلانی در سال ۱۳۱۹ در لنگرود متولد شد.

از سال ۱۳۳۷ سروده‌هایش در مجلات تهران چاپ شد. سرایش شعر را ابتدا با دوبیتی، چارپاره و غزل آغاز نمود. سپس با شعر نو نیمایی آشنا شد. در سال ۱۳۴۶ مجموعه دوبیتی‌های گیلکی‌اش را به گویش لنگرودی با عنوان "لاکوی" (به لهجه شرق گیلان به معنی دختر) به‌صورت دفتر کوچکی به چاپ رساند. شکیبایی در دهه پنجاه خالق ترانه زیبای "دودونه" با آهنگ اسفندیار منفردزاده و تنظیم واروژان است که از ترانه‌های عاشقانه زمانش محسوب می‌گردید. دیگر آثار شکیبایی لنگرودی:

مجموعه شعر فارسی با عنوان "بی هیچ تکیه گاه" ، سال 1381

مجموعه شعر "و دیگر خواب باید دید" ، سال ۱۳۸۳

شکیبایی در تیرماه ۱۳۸۵ بر اثر بیماری سرطان چشم از جهان فروبست. آرامگاهش در شهر لنگرود در جوار مزار محمود پاینده لنگرودی است.

(منبع: ویکی پدیا)

آغوش تو

آغوش تو که باشد،

-مهربانی اش را می گویم-

زمستان را هم به سخره می گیرم ...
بی هیچ ترس و تردیدی

از این همه سرمایی

که حتی نفس در سینه می خشکاند.

 

تيري در قلب

به نظر میرسد که من با تیری در قلبم متولد شده ام. تیری که تحمل فشار آن در قلب دردناک است و خارج کردن آن تیر دردآور...

 

"گزیده ای از نامه خلیل جبران به ماری ، فوریه 1912 – از کتاب دلتنگی های پنهان"

مناجات

اینک تو کجا هستی ای یار من!

آیا به مانند نسیم شب زنده داری می‌کنی؟

آیا ناله و فریاد دریاها را می‌شنوی و آیا به ضعف و خواری من می‌نگری و از شکیبایی‌ام آگاهی؟؟

کجا هستی ای زندگی من!

اینک تاریکی مرا در آغوش گرفت و اندوه بر من غلبه یافت.

در هوا لبخند بزن تا زنده شوم.

کجا هستی ای عشق من ؟؟

آه !!!

چقدر عشق بزرگ است و من چقدر کوچک هستم!

 

"مناجات از کتاب اشکی و لبخندی ، خلیل جبران"

مرواريد

صدفی به صدف مجاورش گفت:
در درونم درد بزرگی احساس می‌کنم،
دردیسنگین که سخت مرا می‌رنجاند.
صدف دیگر با راحتی و تکبر گفت:
ستایشاز آن آسمان ها و دریاهاست.
من در درونم هیچ دردی احساس نمی‌کنم.
ظاهرو باطنم خوب و سلامت است.
در همان لحظه خرچنگ آبی از کنارشان عبورکرد و سخنانشان را شنید.
به آن که ظاهر و باطنش خوب و سلامت بودگفت:
آری! تو خوب و سلامت هستی اما دردی که همسایه‌ات در درونشاحساس می‌کند

مرواریدی است که زیبایی آن بی حد و اندازه است.

 

"مرواریداز کتاب سرگشته ، جبران خلیل جبران"

     

   

 

 

زندگی نامه جبران خلیل جبران:

جبران خلیل جبران۱۸۸۳-۱۹۳۱) (Jibran Khalil Jibran) ) متولد لبنان، از نویسندگان سرشناس لبنان و آمریکا و خالق اثر بسیار مهم و مشهور «پیامبر» است. جبران در دوازده سالگی با مادر، برادر و دو خواهرش لبنان را ترک و به ایالات متحده آمریکا رفت و در بوستون ساکن شد.

در سال 1904 با ماری هسکل که مدیر یک مدرسه بود آشنا شد و این آشنایی آغازگر یک دوستی مادام العمر شد که گهگاه به سوی عشق نیز کشیده شد. رابطه جبران با ماری تاثیری شگرف بر نویسندگی او گذاشت. ماری هسکل که در آن زمان سی سال داشت و ده سال بزرگتر از جبران بود ، به حمایت مالی از رشد هنری جبران و تشویق او برای تبدیل شدن به هنرمندی که میخواست، ادامه داد.با حمایتهای مالی ماری بود که جبران توانست همچنان به نقاشی و نویسندگی بپردازد. در سال 1908 و در سن بیست و پنج سالگی با حمایت مالی ماری اقامت دو ساله‌اش را در پاریس آغاز کرد و به آموختن نقاشی ادامه داد.

در سال 1910 به بوستون برگشت و رابطه عاطفی‌اش با ماری شدت گرفت. اما مساله اختلاف سن مانع از ایجاد یک رابطه عشقی بین این دو نفر می‌شد، چون ماری نگران واکنش جامعه نسبت به اظهار عشق او به یک مرد جوان بود. ماری پیشنهاد ازدواج جبران را هم رد کرد. با این حال این اتفاق مانع تبدیل شدن رابطه آنها از یک آشنایی صرف به یک رابطه عمیق عاطفی و یک همکاری هنری نشد.

خلیل جبران سال ۱۹۳۱ در آمریکا دیده از جهان فرو بست.

 

از جبران مجموعا ۱۶ کتاب به زبان‌های عربی و انگلیسی بر جا مانده‌است که چندی پیش در یک مجموعه 14 جلدی توسط نشر کلیدر و با ترجمهٔ مهدی سرحدی به بازار عرضه شده است. اسامی این کتاب‌ها به ترتیب سال انتشار عبارت است از:

الف - به زبان عربی:

۱. موسیقی (۱۹۰۵م.) ۲. عروسان دشت (۱۹۰۶م.) ۳. ارواح سرکش (۱۹۰۸م.) ۴. اشک و لبخند ۵. بال‌های شکسته ۶. کاروان‌ها و توفان‌ها ۷. نوگفته‌ها و نکته‌ها

ب - به زبان انگلیسی:

۸. دیوانه ۹. نامه‌ها ۱۰. ماسه و کف ۱۱. پیشتاز ۱۲. خدایان زمین ۱۳. سرگشته ۱۴. مسیح، فرزند انسان ۱۵. پیامبر ۱۶. باغ پیامبر

چه زيباست انديشيدن به تو

چه زیباست اندیشیدن به تو

در میان اخبار مرگ و پیروزی

در زندان

زمانی که از مرز چهل سالگی می‌گذرم

چه زیباست اندیشیدن به تو

به دستانت روی پارچه آبی

به موهایت نرم و ابریشم گون

چون خاک دلداده‌ام استانبول...

شوق دوست داشتنت

چون من دیگری در درونم...

عطر برگهای شمعدانی بر سرانگشتانم

آرامشی آفتابی

و نیاز تن

چون تاریکی ژرف و گرم

شکافته با خطوط سرخ و روشن...

چه زیباست اندیشیدن به تو

نوشتن در باره تو

به پشت خوابیدن در زندان و به خاطر آوردن تو؛

آنچه را که آن روز در آنجا گفتی

نه خود واژه هایت

بلکه عطر دنیای آن روزهایت ...

چه زیباست اندیشیدن به تو

باید از چوب

_ جعبه ای

_ حلقه ای

چیزی برایت بسازم

و سه متر ابریشم نرم برایت ببافم

آنگاه بالا بپرم

از میله های پنجره آویزان شوم

و آنچه را که برایت می‌نویسم

به آبی زلال آزادی فریاد زنم...

چه زیباست اندیشیدن به تو

در میان اخبار مرگ و پیروزی

زمانی که از مرز چهل سالگی میگذرم ...

 

"ناظم حکمت"

کتاب تو را دوست دارم چون نان و نمک، ترجمه احمد پوری

--------------------

دفتر عشق:

آنی که قرار با تو باشد ما را / مجلس چو بهار با تو باشد ما را

هر چند بسی به گرد سر برگردم / آخر سر و کار با تو باشد ما را

"سنایی"

----------------------



درباره شاعر:

ناظم حکمت 1901-1963، شاعر نوپرداز و نمایشنامه نویس آزادیخواه ترکیه

---------------------

زندگی نامه کامل شاعر در ادامه مطلب:

ادامه نوشته

من و تو

رُستنی ها کم نیست، من و تو کم بودیم

خشک و پژمرده و تا رویِ زمین خم بودیم

گفتنی ها کم نیست، من و تو کم گفتیم

مثلِ هذیانِ دمِ مرگ، از آغاز چنین در هم و بر هم گفتیم

دیدنی ها کم نیست، من و تو کم دیدیم

بی سبب از پاییز، جایِ میلادِ اقاقی ها را پرسیدیم

چیدنی ها کم نیست، من و تو کم چیدیم

وقتِ گل دادنِ عشق، رویِ دار قالی

بی سبب حتی پرتابِ گلِ سرخی را ترسیدیم

خواندنی ها کم نیست، من و تو کم خواندیم

من و تو ساده ترین شعرِ سرودن را در معبر باد، با دهانی بسته واماندیم

من و تو کم بودیم

من و تو اما در میدان ها، اینک اندازه ی ما می روییم

ما به اندازه ی ما، می بینیم

ما به اندازه ی ما، می چینیم

ما به اندازه ی ما، می روییم

ما به اندازه ی ما، می گوییم

من و تو... کم نه که باید شبِ بی رحم و گلِ مریم و بیداریِ شبنم باشیم

من و تو... خم نه و در هم نه و کم هم نه که می باید... با هم باشیم

من و تو حق داریم، در شبِ این جنبش، نبضِ آدم باشیم

من و تو حق داریم، که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم

من و تو حق داریم، که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم

گفتنی ها کم نیست...

 

از: شهیار قنبری

 

------------------

دفتر عشق:

چون نیست دلم را جز ازو دلجویی / سرگشته شدم گردِ جهان چون گویی

چه غصّه بدین رسد که از ملکِ دو کون / او رادارم وزو ندارم بویی

"عطار"

مادر

مادر، صفا و صمیمیت و صداقت، گلابِ گلبرگ های وجود توست. عشق و ایمان درپیشانی بلند تو، موج می زند. چشمانت چلچراغ محبت است. چشمه های مهربانی ازچشم های تو سرچشمه گرفته است. لب هایت پیام آور شادترین، لبخندها و نگاهمهر آشنایت، زلالِ دل نوازترین عاطفه هاست. قلب تو، رود همیشه جاری عشقاست. از سایه مهربان دست هایت گل مهر می روید. نسیم، چهره بر گام های تو میساید.

***

یاس ها عطرشان را از بوی تن تو به عاریت می گیرند. شبنم، گل واژه اشک هایتوست ای شقایق دشتستان صبوری؛ ای هم آغوش پروانه ها؛ ای صفای گل سرخ؛ اینرگس عشق؛ ای اقاقیای محبت؛ تو شمیم گل محمدی و رایحه گل نسترنی. مادر، تواز همه گل ها زیباتر و از همه آنها خوش بوتری، در سالروز یاد تو، عطر همهگل های شکفته را نثار وجودت می کنم.

***

سالروز میلاد خجسته فاطمه زهرا (س) سرور بانوان جهان، عطای خداوند سبحان و الگوی بی بدیل تمام جهانیان، بر همه زنان عالم مبارک باد...

 

"متن از: ناشناس"

 

----------------------------------

دفتر عشق:

جانا، حدیث حسنت، در داستان نگنجد / رمزی ز راز عشقت، در صد زبان نگنجد

سودای زلف و خالت، در هر خیال ناید / اندیشهٔ وصالت، جز در گمان نگنجد

"عطار"

سفر نامه

سفری بی آغاز

سفری بی پایان

سفری بی مقصد

سفری بی برگشت

سفری تا کابوس

سفری تا رویا

سفری تا بودا

شبنم تاج محل

 

با حریق یادها همسفرم

وقتی دورم به تو نزذیکترم

با حریق یادها همسفرم

وقتی دورم به تو نزذیکترم

 

هق هق پارسیان

تکه نانی در خواب

بوی گندم در مشت

مشت کودک در خاک

کفش مادر در برف

چرخ یک کالسکه

گوشه ی گندم زار

بند رختی پاره

 

...

 

چمدانی بی شکل

جعبه ی یک دوربین

عکس یک بازیگر

جمعه های بی مشق

تلی از ته سیگار

دشنه ای زنگ زده

چشم گاوی در دیس

سفره ای پوسیده

...

 

از: شهیار قنبری

 

----------------------------------

 

 

 

دانلود ترانه بسیار زیبای "سفرنامه" با صدای شهیار قنبری

 

 

برای خواندن شعر کامل و زندگی نامه شاعر به ادامه مطلب بروید

------------------------------------------------

 

دفتر عشق:

هر ساعتم اندرون بجوشد خون را / و آگاهی نیست مردم بیرون را

الا مگر آنکه روی لیلی دیدست / داند که چه درد می‌کشد مجنون را؟

"سعدی"

ادامه نوشته

اي يار

ای یار

که در گریبانت
دو کبوتر توأمان بی‌تابند
و قلب پاک تو
با لرزش خوش کبوتران
به تنظیم ایقاع و آهنگ جهان برخاسته است

 

لبانت به طعم خوش صداقت آغشته است

و گرمای مهربان دستت
مرد را مرد می‌کند

و من

ایستاده ام
و به نیمه‌ی کهکشان می‌نگرم

 

که در آنسویش

تو
عشق تقدیر می‌کنی
و من
کامل می‌شوم
ای زن زن !

 


"غاده السمان"

ترجمه: استاد عبدالحسین فرزاد

 

 

 

----------

 

 

 

درباره شاعر:غادة السمان (زادهٔ ۱۹۴۲ در دمشق) نویسنده و ادیب زن اهل سوریه است. وی یکی از بنیان‌گذاران شعر نو در ادبیات عرب به شمار می‌رود.
از این شاعر بیشتر بدانید: ویکی پدیا

خاطره‌ای در درونم است

خاطره‌ای در درونم است

چون سنگی سپید درون چاهی
سر ستیز با آن ندارم، توانش را نیز
برایم شادی است و اندوه.

 


در چشمانم خیره شود اگر کسی
آن را خواهد دید.
غمگین‌تر از آنی خواهد شد
که داستانی اندوه‌زا شنیده است.

 


می‌دانم خدایان انسان را
بدل به شیء می‌کنند، بی‌آنکه روح را از او بگیرند.
تو نیز بدل به سنگی شده‌ای در درون من
تا اندوه را جاودانه سازی!

 

 


"
آنا آخماتووا"

از مجموعه: شامگاه / ترجمه: احمد پوری"

 

 

 

------------

 

 

 

دفتر عشق:

 

 

 

لب باز مگیر یک زمان از لب جام / تا بستانی کام جهان از لب جام

 

در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است/ این از لب یار خواه و آن از لب جام

 

 

 

"حافظ"

 

---------------

 

 

 

درباره شاعر:

 

آنّا آخماتووا‏ (۱۸۸۹-۱۹۶۶) شاعر و نویسنده نامدار اهل روسیه و از بنیان‌گذاران مکتب شعری آکمه‌ئیسم (اوج‌گرایی) بود.

 

از این شاعر بیشتر بدانید: ویکی پدیا

اي شب آرام

ای شب آرام، اینور ماه، ای عطر شکوفه ها، امشب به سراغ یار من روید، شاید که او چشمانشرا از برای خفتن بر هم نهاده، خواب دلپذیری بیند. کاری کنید که در خوابخوش، مشتاقانه از من یاد کند و سحرگاهان از پی دیدار من، انگشت بر دراتاقم زند. ای عطر شکوفه ها، ای نور ماه، ای شب آرام، مبادا مرا فریبدهید، زیرا صبحگاهان طعم بوسه های او، به من خبر خواهد داد که دیشب بهبالینش رفته اید یا نرفته اید.

 

"  از ادبیات ژاپنی، ترجمه ی شجاع الدین شفاء "

 

----------

 

دفتر عشق:

 

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را / حالی خوش کن تو این دل شیدا را

می نوش بماهتاب ای ماه که ماه / بسیار بتابد و نیابد ما را

 

"خیام"

چه می شد اگر خدا...

چه می شد اگر خدا، آن که خورشید را

چون سیب درخشانی در میانه‌ی آسمان جا داد،

آن که رودخانه ها را به رقص در آورد، و کوه ها را بر افراشت،

چه می شد اگر او، حتی به شوخی

مرا و تو را عوض می کرد

مرا کمتر شیفته

تو را زیبا کمتر

 

"نزار قبانی"

 

---------------

 

دفتر عشق:

 

گر همچو من افتادهٔ این دام شوی / ای بس که خراب باده و جام شوی

ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم / با ما منشین اگر نه بدنام شوی

 

"حافظ"

 

----------------

 

 

 

درباره شاعر:
نِزار قَبانی (Nizar Qabbani) ،

 ، 1923-1998از بزرگ‌ترین شاعران و نویسندگان سوریه و جهان عرب بود.

درباره نزار قبانی بیشتر بدانید. ویکی پدیا

به تو سلام می کنم ...

به تو سلام می کنم کنار تو می نشینم

و در خلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود

اگر فریاد مرغ و سایه‌ی علفم

در خلوت تو این حقیقت را باز می یابم

خسته، خسته، از راهکوره های تردید می آیم

چون آینه یی از تو لبریزم

هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد

نه ساقه‌ی بازوهایت

نه چشمه های تنت

بی تو خاموشم ، شهری در شبم

تو طلوع می کنی

من گرمایت را از دور می چشم

و شهر من بیدار می شود

با غلغله ها، تردیدها، تلاشها

و غلغله های مردد تلاشهایش

دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد

دور از تو من شهری در شبم

ای آفتاب

و غروبت مرا می سوزاند

من به دنبال سحری سرگردان می گردم

تو سخن نمی گویی

من نمی شنوم

تو سکوت می کنی

من فریاد می زنم

با منی، با خود نیستم

و بی تو خود را نمی یابم

دیگر هیچ چیز نمی خواهد

نمی تواند تسکینم بدهد

اگر فریاد مرغ و سایه‌ی علفم

این حقیقت را در خلوت تو باز یافته ام

حقیقت بزرگ است

و من کوچکم

با تو بیگانه ام

فریاد مرغ را بشنو

سایه‌ی علف را با سایه ات بیامیز

مرا با خودت آشنا کن

بیگانه‌ی من

مرا با خودت یکی کن

 

"احمد شاملو"

 

-------------

 

دفتر عشق:

 

ای در سر زلف تو پریشانیها / واندر لب لعلت شکر افشانیها

گفتی ز فراق ما پشیمان گشتی / ای جان چه پشیمان که پشیمانیها

 

"مولانا"

 

-----------------

 

 

 

درباره شاعر:

احمد شاملو شاعر، نویسنده‌، پژوهشگر و مترجم
تولد: ۲۱ آذر ۱۳۰۴ – تهران ، وفات: ۲ مرداد ۱۳۷۹ - کرج

 

درباره احمد شاملو بیشتر بدانید: سایت جس جو

 

رو به خاک مي نهم

روی به خاک می‌نهم

گر تو هلاک می‌کنی

 

دست به بند می‌دهم

گر تو اسیر می‌بری.

 

"سعدی"

اندوه پیراهنِ بلندی بود‎

و اندوه پیراهنِ بلندی بود
که بعدِ تو به تن کردم
تا آن قدر بر تن ام زار بزند
که شاید مرگ دل رحم تر از زندگی باشد
و پیراهنِ سفیدی از آستین روزهای اش
برایم بیرون بیاورد!

"نسترن وثوقی"

 

سفر

تو سفر خواهی کرد

با دو چشم مطمئن تر از نور

با دو دست راستگو تر از همه ی اینه ها

خواب دریای خزر را

به شب چشمانت می بخشم

موج ها زیر پایت همه قایق هستند

ماسه ها در قدمت می رقصند

من ترا در همه ی اینه ها می بینم

روبرو، در خورشید

پشت سر، شب در ماه

من تو را تا جایی خواهم برد

که صدایی از جنگ

و خبرهایی کذایی از ماه

لحظه هامان را زایل نکند

من ترا از همه آفاق جهان خواهم برد

پس همسفر با منی

تو سفر می کنی اما تنها

صبح صادق

و همه همهمه ی دستان

ره توشه ی تو.

ادامه نوشته

چارلز بوکفسکی


"دلتنگی"

هیچ‌وقت احساس دل‌تنگی نکرده‌ام. در یک اتاق تنها بوده‌ام. تمایل به خودکشی داشته‌ام. افسرده بوده‌ام. حالم بد بوده. بدتر از بد. ولی هرگز احساس نکردم که کسی می‌تونه از در بیاد تو و من رو از دست دردم خلاص کنه.
راحت‌تر بگم،دلتنگی هیچ‌وقت آزارم نداده چون همیشه تمایل وحشتناکی ‌به گوشه‌گیری داشته‌ام. توی یک مهمانی یا یک ورزشگاه که همه درحال هلهله کردن‌اند، دلتنگی میاد سراغم.به قول ایبسن:
"قوی‌ترین آدم ها، تنها‌‌‌ترین آدم ها هستند."
هیچ‌وقت فکر نکردم خب،حالا یه بلوند خوش بر و رو می آد اینجا و یه کاری می‌ده دستم

عوام‌الناس رو که می‌شناسی، می گن: الان جمعه شبه،برنامت چیه؟ می‌خوای فقط این‌جا بشینی؟ خب آره.
بیرون چیزی جز حماقت نیست. آدم‌های ابله با ابلهای دیگه اختلاط می‌کنن. بگذار خودشونو خر کنن. من فقط شب‌ها بیرون می‌رم و توی بارها قایم می‌شم. چون دوست ندارم قایم شم تو کارخانه‌ها.
برای میلیون‌ها آدم متأسفم.

ولی من تنها نیستم. خودم رو دوست دارم. خودم برای خودم بهترین شکل سرگرمی‌ام. بیا یکم بنوشیم!

#چارلز_بوکفسکی