چشمانت

چشمانت کارناوال آتش بازيست!

يک روز در هرسال

براي تماشايش ميروم

وباقي روزهايم را

وقف خاموش کردن آتشي ميکنم

که زير پوستم شعله می کشد!

#نزارقبانی

راه

دور یا نزدیک

راهش می توانی خواند

هرچه را آغاز و پایانی است

حتی هرچه را آغاز و پایان نیست

زندگی راهی است

از به دنیا آمدن تامرگ.

شاید مرگ هم راهی است!

راه هارا کوه ها و دره هایی است

اما هیچ نزهتگاه دشتی نیست.

هیچ رهرو را مجال سیرو گشتی نیست.

هیچ راه بازگشتی نیست!

 

بی کران تا بی کران امواج خاموشِ زمان جاری است.

زیر پای رهروان خونابِ جان جاری است!

 

آه

ای که تن فرسودی وهرگز نیاسودی!

هیچ آیا یک قدم دیگر توانی راند؟

هیچ آیا یک نفس دیگر توانی راند؟

نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست.

باز باید رفت تا در تن توانی هست

باز باید رفت

راه باریک وافق تاریک...

دور یا نزدیک...

#فریدون مشیری

 

آواره

نیمه شب بود غمی تازه نفس

ره خوابم زد و ماندم بیدار.

ریخت از پرتو لرزنده شمع

سایه دسته گلی بر دیوار.

 

همه گل بود ولی روح نداشت

سایه ای مضطرب  و  لرزان بود

چهره ای سردو غم انگیز و سیاه

گو ئیا مرده سرگردان بود!

 

شمع خاموش شد از تندی باد

اثر از سایه به دیوار نماند!

کس نپرسید کجا رفت  که بود

که دمی چند درین جا گذراند!

 

این منم خسته درین کلبه تنگ

جسم درمانده ام از روح جداست

من اگر سایه خویشم یارب

روح آواره من کیست کجاست؟

مرا خواهی دید

هرکجا بروی

مرا خواهی دید

یک شب تمام شهر را

دیوانه وار

با خیالت قدم زنده ام...

#رضا کاظمی

سنگ عاشق

سنــگـــــ

هــــــم*عاشــــــــق*شـــــــــــود

گـــــــوهر صدایــــــش  میـــــــزنند

# فریدون مشیری

گل های خوبی


چه پیش آمد


که آن گل های خوبی


ناگهان پژمرد...!

 


#فریدون مشیری

از دست من تا موهای تو

از دست های من

تا موهای تو چقدر فاصله است

این درد را همین جا به دریا خواهم گفت:

به شالی کاران پیر

به صیادان جوان

به تونل های بین راه

به گردنه ها خواهم گفت

که ماهی کوچکی در چشم هایت شناور است

و خواهم گفت :

که ما همدیگر را سیر ندیدیم

 

دست های عاشقانه

به تمام دست هایی که

عاشقانه به سمتم آمدند

گفتم نه

ازترس از دست دادن کسی که

دوستش داشتمش

ولی هرگز نداشتمش...

فرید صارمی

ارسال شده توسط هدی 

سپیده دمان

دلم به بوی تو آغشته است

سپیده دمان

کلمات سرگردان بر می خیزند

خواب آلوده دهان مرا می جویند

تاز ازتو سخن بگویم

کجای جهان رفته ای

نشان قدم هایت

چون دان پرندگان

همه سویی ریخته است

باز نمی گردی می دانم

وشعر

چون گنجشک بخار آلودی

بر بام زمستانی

به پاره یخی

بدل خواهد شد

 

تله سمه

صبر ائیله گونول محنت حجرانه تله سمه

درد اهلی یئتر صبرله درمانه تله سمه

 

کام آلمایاجاق آیریلیغا باعث اولانلار

عاشق ئیته جک سئو گیلی جانانه تل سمه

 

کیم اولسا سبب آیریلیغا عومرو گوده لسین

بیرگون اولاریق یاریله همخانه تل سمه

 

یوسف ده زلیخانی  محبتله سئویردی

صالدیردی زلیخا اونو زندانه تل سمه

 

دونیایه وفا ائیله مه چوخ آغلاما گونلوم

دونیا نه وفا قیلدی سلیمانه تله سمه

 

پروانه اگر یانسا دا شمعین ستمیندن

شمعین ده یاخار عومرونو پروانه تله سمه

 

گول ذووقونو چکمک ابدی خاره ده قالماز

بولبول گلر البته گولوستانه تله سمه

 

گونده ن- گونه آرتیر بو گوزه ل حوری لقالر

دونیا دونه جک جنت رضوانه تل سمه

 

واحد ایچه جکسن دئمه کی توبه لر اولسون

جلب ائیله یر آخیر سنی میخانه تل سمه

 

 

بار امانت

دوش دیدم که ملایک درِ میخانه زدند

گِل آدم  بسرشتند  وبه پیمانه زدند 

ساکانان حرمِ ستر و عَفافِ ملکوت

بامنِ راه نشین باده مساته زدند

 آسمان بار امانت نتواسنت کشید

قرعه کار به نام من دیوانه زدند

زندگی میکنم حتی اگر...

زندگی می کنم

حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم...!

که بهترین های دیگر را برایم می سازد

بگذار هرچه از دست  می رود برود

من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد

حتی زندگـــی را

 

#ارنستو چه گوارا

دوستت دارم اما نمی توانی مرا در بند کنی

 

دوستت دارم

اما نمی توانی مرا در بند کنی

هم چنان که آبشار نتوانست

هم چنان که دریاچه وابر نتوانستند

و بند آب نتوانست

پس مرا دوست بدار آنچنان که هستم

و در بند کشیدن روح ونگاه من

مکوش!

مرا بپذیر انچنان که هستم.

"غاده السمان"

--------------------------------------------

از مجموعه شعر در بند کردن رنگین کمان

 

تو نیستی

تو نیستی ببینی که چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغِ بی جوانه ی من...

 

اگر باید زخمی داشته باشم

اگر باید زخمی داشته باشم

که نوازشم کنی

بگو تا تمام دلم را

شرحه‌شرحه کنم

 

زخم‌‌ها زیبایند

و زیباتر آن‌که

تیغ را هم تو فرود آورده باشی

تیغت سِحر است و

نوازشت معجزه

و لبخندت

تنظیفی از فواره‌ی نور

و تیمار داری‌ات

کرشمه‌ای میان زخم و مرهم

 

عشق و زخم

از یک تبارند

اگر خویشاوندیم یا نه

من سراپا همه زخمم

تو سراپا

همه انگشت نوازش باش..

 

#حسین_منزوی


منبع :@baran_e_del

من انسانم!

اگر به خانه‌ من آمدی

برایم مداد بیاور، مداد سیاه

 

 می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

 

 تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

 

 یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

 

 یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

 

 نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

 

 یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

 

 شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

 

 یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

 

 و بی‌واسطه روسری کمی بیندیشم!

 

 نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

 

 می‌خواهم ... بدوزمش به سق ...

 

این گونه فریادم بی صداتر است!

 

 قیچی یادت نرود،

 

 می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

 

 پودر رختشویی هم لازم دارم

 

 برای شست و شوی مغزی!

 

 مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

 

 تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

 

 می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود!

 

 صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی، بگیر!

 

 می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

 

 برچسب فاحشه می‌زنندم

 

 بغضم را در گلو خفه کنم!

 

 یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

 

 برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

 

 فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

 

 به یاد بیاورم که کیستم!

 

 ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

 

 برایم بخر ... تا در غذا بریزم

 

 ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم!

 

 سر آخر اگر پولی برایت ماند

 

 برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

 

 بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

 

 من یک انسانم !!

 

 من هنوز یک انسانم

 

 من هر روز یک انسانم!

 

 

 

"غاده السمان"

شاعر معاصر سوری

 

مسافر کناری‌ام که پیاده شد...

مسافر کناری‌ام که پیاده شد

پنجره‌ای گیرم آمد

باقی مسیر را گریستم ...

 

از: لیلا کردبچه

--------------------------------

 

دفتر عشق:

قـدم زدن در پـیاده رو

جـای خـالی ِ تـو را به رُخـــم مـی کـشد...!

بـرای همـین

همـیشه دوسـت داشـتم

روی جـدول‌هـا راه بـروم...

"منبع: نت"

حالم خوب است...

Image result for ‫حالم خوب است‬‎

حالم خوب است،

هنوز خواب می بینم ابری می آید

و مرا تا سر آغاز روییدن بدرقه می کند

تابستان که بیاید نمی دانم چند ساله می شوم

اما صدای غریبی مرتب می خوانَدم :

تو کی خواهی مرد!؟

به کوری چشم کلاغ؛ عقابها هرگز نمی میرند .

مهم نیست  !

تو که آن بید لب حوض را به خاطر داری !

همین امروز غروب

برایش دو شعر از نیما خواندم

او هم خم شد بر آب و گفت :

گیسوانم را مثل «ری را» بباف.

 

از: سید علی صالحی

--------------------------------------------

 

دفتر عشق:

مــثل سه طره ی
بافه ی یک گیسو
بــه هَم تنیده شدیـم
من، تو و رویاهامان . . . /

 

گم شدم در خود نمی‌دانم کجا پیدا شدم

گم شدم در خود نمی‌دانم کجا پیدا شدم
شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم

سایه‌ای بودم از اول بر زمین افتاده خوار
راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم

زآمدن بس بی نشانم وز شدن بس بی خبر
گوئیا یکدم برآمد کامدم من یا شدم

می‌مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه‌ای
در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم

در ره عشقش چو دانش باید و بی دانشی
لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم

چون همه تن دیده می‌بایست بود و کور گشت
این عجایب بین که چون بینا و نابینا شدم

خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی
تا کجاست آنجا که من سرگشته‌دل آنجا شدم

چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان
من ز تاثیر دل او بی دل و شیدا شدم

 

"عطار"

----------------------------------

 

بلوغ چشمهای آبی من...

بلوغ چشمهای آبی من درو کردن نفسهای تکه تکه ی توست
وقتی زیر آوار احساساتم بی اختیار میلرزی.
انار قرمز نیازهای من مدتیست ترک خورده.
بوسه میخواهم بی مقدار.
جنون اندامت را در نبودنت به برکهی نیازهایم سپرده ام.
آن شب که خدا برجستگیهای صورتی را بر بدنت میتراشید
بهشت لبریز از بهار نارنج بود.
خانه ی کاه پوش غریزه ام پر از نرگس شده
آغوش بی حجاب میخواهم
آری میوه ی ممنوعه ی من مدتیست بالغ شده.

 

شعر از: امین آزاد

 

------------------------------------------------

 

 دفتر عشق:

موهایت را بباف... بگذار جهان دوباره آرام گیرد

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت

  • پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت

شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت



بسیار بود رود در آن بر

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت

شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت



بسیار بود رود در آن برزخ کبود

اما دریغ زهره ی دریا شدن نداشت



در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار

حتی علف اجازه ی زیبا شدن نداشت



دلها اگرچه صاف ولی از هراس سنگ

آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت



چون عقده ای به بغض فرو بود حرف عشق

این عقده تا همیشه سرِ واشدن نداشت


#سلمان هراتی

زندگی

جملات زیبا

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که

دوست بدارد

قلبی که دوستش بدارند!

 

چشمانت آخرین ساحل از بنفشه‌هاست

چشمانت آخرین ساحل از بنفشه‌هاست

و بادها مرا دریدند

و گمان کردم که شعر نجاتم می‌دهد

اما قصیده‌ها غرقم کردند

گمان کردم که ممکن است عشق جمع‌ام کند

ولی زن‌ها قسمتم کردند!

آری محبوب من:

شگفت است که زنی در این شب ملاقات شود

و راضی شود که با من همراه شود...

و مرا با باران‌های مهربانی بشوید

عجیب است که در این زمان شعرا بنویسند

عجیب است این‌که قصیده هنوز هست

و از میان آتش‌ها و دودها می‌گذرد

و از میان پرده‌ها و محفظه‌ها و شکاف‌ها بالا می‌رود

مانند اسب تازی

عجیب است این که نوشتن هنوز هست

با این که سگ‌ها بو می‌کشند

و با این که ظاهر گفتگوهای جدید

می‌تواند شروع هر چیز خوبی باشد...

 "نزار قبانی"

شعرهای من...

من شعرهایی دارم که گروه خونی‌شان
گره می‌خورد به چشم‌هایت
که گاهی می‌خندند
گاهی نمی‌خندند
و گاهی آن‌قدر مثبت می‌شوند
که نفع هر دوی ما
در بی‌تو بودن، منفی‌ست.


روجا چمنکار"

 ---------------------------------------------------------

 

 

 

 

+ شعر برای من یک جریان زودگذر، موقت و کوتاه مدت نیست، پر کننده‌ی فضای خالی زندگی ام نیست. حتی دیگر برایم گریستن و آرام شدن هم نیست، پر رنگ‌تر از همیشه چنان حضور تپنده ی خود را در تک تک سلول‌هایم اعلام کرده است که نمی‌دانم من او را می‌نویسم یا او مرا!

 

درباره شاعر:

روجا چمنکار، شاعر، در سال ۱۳۶۰ در شهر برازجان استان بوشهر به دنیا می‌آید. اولین شعرش در سن ده سالگی در روزنامه خبر شیراز به چاپ می‌رساند. وی تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته سینما دردانشگاه هنر تهران آغاز می‌کند، در دوره کار‌شناسی ارشد به تحصیل در رشته ادبیات نمایشی در‌‌ همان دانشگاه می‌پردازد و سپس به فرانسه می‌رود و به تحصیل در رشته­‌ی زبان‌های شرق (ادبیات معاصر فارسی) در مقطع دکترا و نیز سینما در مقطع کار‌شناسی ارشد مشغول می‌شود.

چمنکار اولین مجموعه شعرش را با نام «رفته بودی برایم کمی جنوب بیاوری» در سال ۱۳۸۰ منتشر می‌کند.

 

 زندگی نامه کامل شاعر را ابنجا بخوانید

مصاحبه بی بی سی با خانم روجا چمنکار: اینجا

چشمانت آخرین قایق‌هایی است که عزم سفر دارند

چشمانت آخرین قایق‌هایی است که عزم سفر دارند

آیا جایی هست؟

که من از پرسه زدن در ایستگا‌ه‌های جنون خسته‌ام

و به جایی نرسیدم

چشمانت آخرین فرصت‌های از دست رفته‌اند

با چه کسی خواهند گریخت

 و من... به گریز می‌اندیشم...

چشمانت آخرین چیزی است که از گنجشکان جنوب مانده

چشمانت آخرین چیزی است که از ستارگان آسمان به جا مانده

آخرین چیزی است که از گیاهان دریا مانده ‌است

آخرین چیزی است که از کشتزار‌های تنباکو

آخرین چیزی است که از اشک‌های بابونه باقی است

چشمانت آخرین بادهای موسمی ِ وزیده است

و آخرین کارناوال ‌آتش‌بازی است...

 

"نزار قبانی"

مرا به یاد خواهی آورد

به افسانه کهنه‌ای دل بسته‌ا‌م که می‌گفت:
پاره‌های ابر ارواح سرگردان آدمیانند
رو به سوی آسمان، حسرت‌ها، دلبستگی‌های ناگفته،
دسته دسته در پرواز
ارواح آدمیان جز این نبوده
آه...
چه باری بر دوش آسمان است
از مرگ نمی‌هراسم
اگر که پاره‌ای ابر شوم
در دستان مهربان باد
تا همه اشک های وامانده را یک روز بر زمین فرو ریزم
از جوی‌های کوچک، برکه‌های خواب‌آلود جنگل و
خاک خیس تازه دیگر بار،
در هیئت ابری برخیزم همراه باد
در بعد از ظهر دلتنگ پاییزی
در خیابانی آرام
اگر آهسته می‌رفتی و باران بارید،
بارانی آشنا که به اشک های دخترکی می‌ماند

که اندوه جاودانش را یک روز در دستان تو گریست،


مرا به یاد خواهی آورد
آنچنان که غبار را از سنگ قبر کهنه‌ای بشوید
تا نام فراموش گشته ای بدرخشد از پس سالها
مرا به یاد خواهی آورد.

 

"منبع: از یک دوست"

زیبایی‌ام را پایانی نیست

زیبایی‌ام را پایانی نیست
وقتی که در چشمان تو به خواب می‌روم
و هراس کودکانه‌ام را از یاد می‌برم
در عطری که از تو بر سینه دارم
چه بی‌پروا دوستت دارم
و چه بی‌نشان تو را گم می‌کنم
وقتی که دروغ می‌گویم
به زنی که در چشمهای من تو را جستجو می‌کند
و مردی که هر روز از نام تو می‌پرسد.

 

"فرناندو پسوآ"

-----------------------------------------------

 

 

 

درباره شاعر:

فرناندو پسوا سال 1888 میلادی در لیسبون پرتغال زاده شد و تا هنگام مرگ در سال 1935 تقریباً ناشناخته ماند اما اکنون نویسنده بحث‌ برانگیر جهان محسوب می‌شود و یکی از چهره‌های درخشان ادبیات مدرن. به جرأت می‌توان گفت پس از سال 1982  همه نویسندگان سبک‌شناس دنیا به نحوی از پسوا تأثیر پذیر بودند و پرتغال در طول پنج قرن گذشته چنین شخصیت دوران‌سازی به جهانیان عرضه نکرده است. «کتاب دل واپسی» که پسوا بالغ بر بیست سال وقت صرف نوشتن آن کرد سندی فراموش نشدنی از اندوه هستی گرایانه اوست.

بیش از این وابسته‌ام نکن!

پزشک توصیه کرده است

بیش از پنج دقیقه

لبانم را در لبانت رها نکنم

و بیش از یک دقیقه

خود را در معرضِ آفتابِ داغِ سینه‌ات قرار ندهم

پس لطفن

بیش از این دیگر

وابسته‌ام نکن!

 

"نزار قبانی"

حق بابهار ِ ماست!

ساحل دریا پر از گودال است
جنگل پر از درختانی که دلباخته‌ی پرندگانند
برف بر قله‌ها آب می‌شود
شکوفه‌های سیب آنچنان می‌درخشند

که خورشید شرمنده می‌شود
شب
روز زمستانی است
در روزگاری گزنده
من درکنار تو
ای زلال زیبارو 
شاهد این شکفتنم
شب برای ما وجود ندارد
هیچ زوالی بر ما چیره نیست
تو سرما را دوست نداری
حق بابهار ِ ماست!

"پل الوار"

--------------------------------------------


 

درباره شاعر:

پل الوار "Paul Eluard" با اسم مستعار اوژن گریندل (Eugen Grindel ) از شاعران سورئالیست و مبارز فرانسوی است. در سال 1895 در شهر سن دنی در شمال پاریس به دنیا آمد. پدرش کارمندی ساده بود و مادرش خیاط. او پس از آشنایی با «برتون»، «سوپو» و «آراگون» جنبش ادبی سورئالیسم را پایه گذاری کرد. با مجموعه های «جانوران و آدمیزادگانشان» 1920 و «نیازهای زندگی و نتایج رویاها» 1921، به عنوان یکی از شاعران نامدار سورئالیسم شناخته شد. مجموعه‌ی «پایتخت درد» در 1926 از شاهکارهای اوست.

 ----------------------------------------------

دفتر عشق:

من اینجا
دلم سخت معجزه می خواهد و
تو انگار
معجزه هایت را
گذاشته ای برای روز مبادا!

بخاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند

نه به خاطر آفتاب، نه به خاطر حماسه
به خاطر سایه‌ی بام کوچکش
به خاطر ترانه‌ای کوچک‌تر از دست‌های تو

 نه به خاطر جنگل‌ها، نه به خاطر دریا
به خاطر یک برگ
به خاطر یک قطره
روشن‌تر از چشمهای تو

 نه به خاطر دیوارها -به خاطر یک چپر
نه بخاطر همه انسانها -به خاطر نوزادِ دشمنش شاید
نه به خاطر دنیا -به خاطر خانه‌ی تو
به خاطر یقینِ کوچکت
که انسان دنیایی ا ست

 به خاطر آرزوی یک لحظه‌ی من که پیشِ تو باشم
به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگِ من
و لب های بزرگ من بر گونه‌های بی‌گناه تو

 به خاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله میکنی
به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای
به خاطر یک لبخند، هنگامی که مرا در کنار ِ خود ببینی

 به خاطر یک سرود
بخاطر یک قصه در سردترینِ شب ها، تاریکترینِ شبها .
به خاطر عروسک های تو، نه به خاطر انسان های بزرگ .
به خاطر سنگفرشی که مرا به تو می‌رساند
نه به خاطر شاهراه‌های دوردست

 

به خاطر ناودان، هنگامی که می‌بارد

به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک

به خاطر جارِ بلند ابر در آسمانِ بزرگ آرام

به خاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک

به خاطر تو...
...

 

"شاملو"

سال 1334

از مجموعه: هوای تازه

-----------------------------------------------------

 

موسیقی : النی کارایندرو . قطعه آداجیو . ابوا و ارکستر زهی

موسیقی فیلم "چشم اندازی در مه" (فیلمی از تئو آجلوپلوس)

 

دریافت کنید، فایل صوتی با صدای شاملو ، 1MB با فرمت wma

 

منبع ، با تشکر از کاوه