فصل آخر

تا آن هنگام که فصل آخر
در کتاب زندگی انسانی نوشته نشده
هر صفحه و هر تجربه ای مهیج است
همه چیز گشوده است و قابل تغییر
کسی که تنها
به فصل های قدیمی و ورق خورده ی کتاب بیاندیشد
نقطه اوج فصل آخر زندگی را
از دست می دهد .

 

"مارگوت بیکل"

پس از سفرهای بسیار

پس از سفرهای بسیار و عبور 
از فراز و فرود امواج این دریای طوفان‌خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم؛
بادبان برچینم؛
پارو وا نهم؛
سُکان رها کنم؛ 
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو گیرم
آغوشت را بازیابم.
استواری امن زمین را
زیر پای خویش.

 

"مارگوت بیکل"

ترجمه: احمد شاملو

موطن آدمی

موطن آدمی را بر هیج نقشه ای

 

نشانی نیست.

موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که

دوستش می دارند.

 

"مارگوت بیکل"

ترجمه: احمد شاملو

جویای راه خویش باش

جویای راه خویش باش
از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه 
دیدار می کنیم 
حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه 
می بالد و به بار می نشیند
دوستی یی که توانمان می دهد 
تا برای دیگران
مأمنی باشیم و

یاوری 
این است راه ما 
راه تو
و من

 

"مارگوت بیکل"

ترجمه: احمد شاملو

برای تو و خویش

برای تو و خویش 

چشمانی   آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلمات مان ببیند
گوشی که

صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش،

روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که

در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد

و بگذارد

از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم

 

"مارگوت بیکل"

ترجمه: احمد شاملو

چند بار امید بستی...

چند بار امید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلامی مهرآمیز
نوازشی
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟
چند بار
دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین
آماده شو که دیگر بار و دیگر بار
دام باز گستری 

"مارگوت بیکل"

ترجمه: احمد شاملو