ای رنـد تبریزی چـرا ایـن ها به آن ها می کنی
رنــدانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی 

 

ره می زنی صهبای ما , ای وای تو , ای وای ما
شرمت نشد بر همرهــان ،تیر از کمان ها می کنی؟ 

سیمین عــاشق پیشه را گـــــویی سخن ها ناروا
عاشـق نبودی کیـن چنین ، زخم زبـان ها می کنی 

طشتـی فـرو انـــداختی ، بر عاشقان خوش تاختی
بشکـن قلم خامـوش شو ، تا این بیان ها می کنی 

خوانـدی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را
آتش بزن بر دفترت ، تــا این گمـان ها می کنی 

دلبر اگر بر ناز شد ، افسانـه ی پـــر راز شد
دلداده داند گویدش : بــاز امتحـان ها می کنی 

معشوق اگـــر نرمـی کند ، عاشق ازآن گرمی کند!
ای بی خبر این قصه را ، بر نوجـوان ها می کنی؟ 

عاشـق اگر بر قهر شـد ، شیرین به کامش زهر شد
گـاهی اگر این می کند ، بر آسمــان ها می کنی؟ 

او داند و دلدار او ، سر برده ای در کــار او
زین سرکـشی می ترسمـت شــاید دکانهــا می کنی 

از (بی نشــان) شد خـواهشی، گـر بر سر آرامشی
بازت مبــادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کن

شمس الدین عراقی