با قهر چه می کشی مرا 
 من کشته ی مهربانیتم 
یک خنده و یک نگاه بس 
 تا کشته ی خود بدانیم 
 ای آمده از سراب ها 
 با خواب و خیال آب ها 
 دارد ز تو بازتاب ها 
 ایینه ی زندگانیم 
 گر نیست به شانه ام سرت 
یا از دگری ست بسترت 
غم نیست که با خیال تو 
 همبستر شادمانیم 
 شادا !‌ تن بی نصیب من 
 افسون زده ی فریب من 
 مست است و ملنگ و بی خبر 
از دست و دل خزانیم 
انگار درون جان من 
 سازی ست همیشه نغمه زن 
گوید به ترانه صد سخن 
 از تاب و تب جوانیم 
افتاده چنین به بند تو 
 می خواست مرا کمند تو 
 گفتی که رهات می کنم 
دیدم که نمی رهانیم 
ای یار ، تبم ز عشق تو 
 شورم ، طلبم ز عشق تو 
 اما ز پیت نمی دوم 
بیهوده چه می کشانیم 
 فریاد ، که جمله آتشم 
 تا عرش لهیب می کشم 
با این همه نیست خواهشم 
 تا شعله فرو نشانیم 
 نزدیک ترین من ! همان 
 در فاصله از برم بمان 
تا پک ترین بمانمت
 تا دوست ترین بمانیم 

سيمين بهبهاني