هر کسی را می شناسم غرق او حیران اوست
هرکسی را میشناسم، غرق او، حیران اوست
قلب من تنها یکی از خیل مشتاقان اوست...
پشت این لفظ کهن، داغی کهن پنهان شدهست
سوز اگر دارد غزل، از "آتش هجران" اوست!
گفت: "بشکن توبهات را تا در آغوشت کشم"...
سستتر از رشتهی ایمان من، پیمان اوست!
خوب میدانست نور و شعله محتاج هماند
رفت و با خود گفت: "آری؛ رفتنم پایان اوست"
گیرم از من دور باشد؛ باز درگیر من است
خاطرات بیشماری تا ابد مهمان اوست...
#حسین_دهلوی
"آخرِ بیچارگی بنگر که غیری جان اوست"
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان ۱۴۰۲ ساعت 22:41 توسط dev
|