گفتی مرا از خویشتن میترسانی
گفتی ؛《مرا از خویش می ترسانی ای یار
وقتی به دریاها مرا میخوانی ای یار》
《ترسای من! 》گفتم که《بگذار از این چه وچون
چندم از این تردید میلرزانی ای یار؟》
آخر تو پروای چه میداری؟ مگر نه
خود در دل و جانت ، پر از طوفانی ای یار؟
بگذار تا رودت کشاند سوی دریا
آخر نه تالابی که یک جا مانی ای یار
دریا برای ما گرفته جشن توفان
با من بیا،با من ،به این مهمانی ای یار
با من بيا،با اصل خود ،باری بپیوند
ای جویبار کوچک انسانی!ای یار
تو جوی کوچکی نیستی دریایی،آری
کاین سان مرا در خویش میگنجانی ،ای یار
عطر گلی وحشی برایم می فرستی
در باد گیسو را که می افشانی ای یار
من با تو،با تو،با تو زنده هستم
تو جان جان جان جان جانی ای یار
#حسین_منزوی
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان ۱۴۰۲ ساعت 22:34 توسط dev
|